X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 22 شهریور 1391

منتقل میشویم..

بچه ها دارم کم کم برمیگردم ووردپرس...فعلا هردوجا می نیوسم...


سلاااام...
چقد وقت نبودم...دلم تنگیده بود ، ولی اینقدر سرم شلوغ بوووود.....امتحان ، بخش ، استادای اعصاب خوردکن....میریم سر اتفاقات این مدت
1.    رفتم آزمایشگاه، آزمایش یکی از اشنایان رو بگیرم، سن 51 سال، زن بود....دکتر برگشته بهم میگه آزمایش خودته؟؟؟ گفتم :من؟؟؟!!...دست گذاشتم روی سنش میگم ببخشید نوشته 51 سال ، بهم میاد ؟؟؟ گفته:سن رو ندیدم ولی کلا به این نمیشه گفت شاید واقعا باشه ، مگه نمیشه؟؟!!..گفتم:چرا ولی باید خیلی بهم خوش گذشته باشه وزندگی بر وفق مراد باشه که بهم بیاد 51 سالم باشه...برگشته میگه: نه خانم، مگه نیستن، این خواننده ها زمان شاه بودن توی تلویزیون می خوندند ، بعدش رفتن خارج، حالا ادم می بینه توی شبکه های خارجی وماهواره میبینه تکون نخوردن ، ماشاالله جوون ترم شدن، هزار تا دارو و قرص و جراحی روی صورتشون که اینجوری موندن....( بعد از گفتن همه اینا به بنده حقیر...) ...البته دور از جون شما..منظورم به شما نیستا....( میخواستم بگم یادت رفت سیفون رو بکشی...) بقول یکی از اینترن ها فقط آفتابه رو نبردی بالا...
2.     داش علی رفته بود یه دارو گرفته بود، دارو خارجی بود و خیلی گرون، ما ایرانیش رو میخواستیم، به داش علی گفته بوده ایرانیش نیست واینا....بالاخره من یه جایی پیدا کردم که ایرانیش رو داره وقرار بود برم به داروخونه پس بدم.... کلی خودم رو برای عملیات انتحاری و رمزی اماده کرده بودم که بنده خدا نانچیکو کشید دفاع کنم ...گفت نیس بگم هست..گفت پس نمیگیرم بزنم دکوراسیونو بیارم پایین و خون به پا کنم....بالاخره ما با احترام محکم رفتیم تو داروخونه...آقا چشمتون روز بد نبینه هرچی ما فضا رو متشنج میکردیم این آقای دکتر میگفت: بله خانم شما درس میگید حق با شماست...هرچی میگفتید نمی خوای پس بگیری؟؟ میگفت چرا مسئله ای نیسف خانم فلانی داروی خانم رو پس بگیر و پولشونو حساب کن بهشون بده وکارشون راه بنداز....هرچی به در و دیوار نگاه میکردیم که دقیقا از کجای قفسه شروع کنم به داغون کردن بنده خدا میگفت اینجا متعلق به خودتونه.....بعد میگن را جوونا افسرده میشن..اصلا اجازه میدید جوون مردم خودشو و احساسات وهیجاناتشو تخلیه کنه.....نمیذارید دیگه...
3.    رفته بودیم خونه مامان بزرگم ، پسرداییم 4 سالشه ، داشتند فعالیتهای ژیمناستیک که در باشگاهشون یادشون دادن رو نشون ما میدادن، یه کاری کرد که روی گردنش فشار میومد منم سریع گرفتمشو گفتم نکن... ناراحت شده بود که من تمرینشو خراب کردم وکلی دعوام کرد ..بعدشم به همه میگفت باهاش قهر کنید ، منم باهات قهرم دیگه دوستت ندارم..منم گفتم: اصلا ناراحت نشدم ، میرم با یه پسر خوشگل دیگه دوست میشم...مامان من: زبــــــــــــــــــل.... من: همین سن وسالی نه بزرگتر...پسردایی من:  دختر بد ...!!!!

ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 29 تیر 1391

آدم ساندویچشو که نمیبره رستوران...

1 – یکی از استادای محترم ما تشریف برده بودن اوکراین تفریحات وگشت وگذار واینا.....اوکراین که می دونید چه خبره ؟!!، میگن تایلند اروپاست...یکی از پسرای اینترن داشت ازش می پرسید خوش گذشت....اونم داشت تعریف میکرد... پسره گفت : دکتر تنهایی رفته بودید؟؟؟ چرا خانم رو نبرده بودید؟؟؟ ...اونم گفت: آدم ساندویچشو که نمی بره رستوران!!!!!!
2 – خیلی بالای 18 سال(+18)  اینو یکی از دوستام تعریف کرد: یه برنامه روانشناسی بوده یا نمیدونم از یه جایی فهمیده بوده که یه خانمی به شوهرش خیانت کرده بوده و با کس دیگری ارتباط داشته ، بعد ازش می پرسن که توچرا اینکارو کردی و دلیلت چی بوده؟؟ اونم برگشته گفته آخه شوهرم منو ا.ر.ض.ا نمی کرده.....دوست من اینو فهمیده بوده وتوی ماشینش  باکلی ناراحتی در حین رانندگی داشته برای دوستش تعریف میکرده میگفته دلیل مسخره ای آورده....شیشه ماشین پایین بوده واونم با عصبانیت میگه : زنه برگشته پررو پررو میگه : منو...... ( این جمله منو..... رو با صدای بلند تر میگه )....از شانسش توی ترافیک بودن و یه ماشین محتوی!! دوتا پسر فشن درکنارش بوده ، یهو اینو میفهمه ومیگه جوووووون...بیا خودم هستم.....وچشمتون روز بد نبینه ، افتاده بوده دنبالش و بیچارش کرده بود، حالا اونم عصبانی....دیگه بالاخره یه جوری در رفته بود.
3- یکی از پسرا رفته بود مرخصی وچند روزی نبود ، یکی از دخترا از پسر همگروهیش پرسید دکتر...تا کی مرخصیه ، کی میاد؟؟؟ گفت : هفته دیگه. تقریبا 10 روز میشد. دختره هم گفت: ماشاالله...رفتن مرخصی زایمان؟؟!!!
4 – یه مریض 104 ساله داریم که 10 ساله سکته مغزی کرده وکلا هوشیاری نداره و پرستار ازش مراقبت میکنه، یه مدت یه بار که اوضاع آزمایشگاهیش بی ریخت میشه میارنش....دکتر داشت مرخصش میکرد، یکی از اینترنا میگفت، عزرائیل یادش رفته اینو نبرده، اول لیست بوده از دستش در رفته حالا تا بره اخر لیست وبرگرده طول میکشه....(ما به اینجور ادما میگیم اینایی که روی باند هستن واماده پروازن...) ..اینترنه میگفت: داشته تعریف میکرده شما یادتون نمیاد، یادش بخیر ماباهم بودیم که موسی دریا رو شکافت ورد شدیم...اولش خیلی جدی شروع کرد به تعریف کردن وبدون خنده ،داشتیم دقیق گوش میدادیم یهو وقتی گفت موسی دریا رو شکافت فهمیدیم سرکار بودیم....
5- داشتیم با بچه های کلاسمون حرف میزدیم، یکی از پسرا دستش پر بود ، کیف وکتاب وروپوش و.... میخواست به دوستش بگه بیا بریم ولی چون وسط حرفش بود میخواست فقط علامت بده، سرمبارک رو آورد جلو که بزنه به سر دوستش...من یهو دیدم وباتعجب گفتم: الان این حرکت چی بود؟؟!!...گفت: دستم بند بود مجبور شدم. دوستش گفت: میخواستیم ببریمش بخش روان بستریش کنیم گفتن جا نداره...گفتم: اشنا میخواسته پارتیش شید، شماهم باهاش برید ...میترا گفت: نه دیگه این نوع مقاوم به درمانشه، دیگه اثری نداره...
6 –یکی از اینترنا داشت تعریف میکرد یه مرغ بوده تو یه باغی و.......بالاخره تهش رسید به اینکه مرغه رو کشتن وخوردن وچقدر خوشمزه بوده. یکی از دخترا پرسید چه جوری پراشو کندید.منم گفتم یا سریع باید بکنن چون یخ بشه دیگه نیمشه کند یا می سوزونن..اونم ادامه داد که از بالای گردنشم میشه پوستشو کند واینا...یهو گفت رفته بودیم شکار...بعد همه خندیدیم که شکار مرغ میرید شما؟؟!! یکی از پسرای همکلاسیشون داشت میگفت اره میرن مرغداری با تفنگ و...اداشو در میاورد که یهو از پشت میچرخن میزنن بعدشم میگن نشونه گیری رو حال کردی..؟؟!!...بنده خدا از تعریف کردن پشیمون شد...
7 –امتحان چشم داشتیم ، هیشکی نخونده بود ، سال بالایی ها گفتن اصلا صحیح نمیکنه و عشقی نمره میده ، فقط سوالارو خالی نذارید هرچی به ذهنتون میرسه وبلدید بنویسید مثلا تو را من چشم در راهم...یهو یکی از بچه ها گفت: چشم سیات مریم ، نازو ادات مریم..( اسم استادمون مریمه...)
8- رفته بودیم اندوسکوپی ، یکی از اینترنا فک میکنی داره فوتبال میبینه ، نشسته بود روی صندلی و لم داده بود..یهو گفتم: اقای دکتر تخمه بیارم؟؟ گفت نه یه رانی خنک بیار...
9- مریض من قرار بود راند بشه( راند شدن فعالیتی است که بهتره بهش بگن آب کشیدن وپهن کردن دانشجو توسط استاد....باید شرح حال مریضتو کامل بگی ، تشخیصا رو بگی، آزمایشا، پیگیری  آزمایشا و.....) بالاخره با اینترن مربوطه هماهنگ کردم که من یهو توپو میندازم تو زمین شماهاا....وسط شرح حال گفت: نه اینو نگفته...منم بدون اینکه بفهمن وارادی باشه یه ادایی که کسی از دست کسی حرص بخوره دراوردم که از خنده دوستام که جلو نزدیکم بودن فهمیدم...واقعا متوجه نشدم...اونم رفته بود خودشو پشت سر یکی از بچه ها قایم کرده بود....گفتم: دکتر شما لایک بزن فقط ، کامنت نده....بعدش هفته بعدش دوباره اون با یکی از بچه ها ی دیگه راند داشت ، اینقدر رفته بود زیر وبم مریضو دراورده بود وکمک دوستم میکرد...منم گفتم: دکتر یادتون باشه برای من اینکارا رو نکردید..خندید ولی حالتی که نفهمیده وخودشو زد کوچه علی چپ که چی؟؟کی؟؟.....

10- یه مریض داریم الکلی حرفه ای... داشتم برای دکتر مربوطه توضیح میدادم که چه جوری مصرف میکنه وچند درصد الکل داره...اولش گفته بود از داروخونه میگیره ولی من که پرسیدم گفت دستی از کشمش میگیره...من داشتم توضیح میدادم و گفتم نوع مرغوبم مصرف مکینه از کشمش...یهو یکی از پسرای سال بالایی گفت: ماشاالله خانم دکتر واردن به این مسائل.....


واما یه خبر بد که گذاشتم اخر بگم..یکی از پسرای سال پایینی ما فوت کرد. یعنی یهو بهمون خبردادن....اولش گفتن مشکوک بوده واحتمال قتل هست ولی سریع خاکش کردن ونخواستن پیگیری کنن که همین باعث شد همه بیشتر شک کنن....حالا به ما گفتن تصادف کرده وما خودمون نمی دونیم چه خبره، یکی از همراهیای مریضا تو راهرو مارو دیده  واروم گفت: بچه ها قاتل دوستتون پیدا شد؟؟؟!!...ما:     حالا واقعا نمیدونیم چی شده...

چهارشنبه 14 تیر 1391

واما اندر احوالات این بخش داخلی ما....

رفته بودم یه جا همایش ، از دم نگهبانی ره رو پرسیدم یهو کیف همایشو دستم دیده میگه توهم تو سالن بودی؟؟ میگم آره. گفته همایش چیه؟؟ تو اونجا چیکار داشتی ؟؟ گفتم خوب دانشجوهستم کار داشتم..کلی پرسیده سال چند واینا بعدش یهو گفت برو ....(با لحن الکی نگوو....مارو سرکار نذار...) من گفتم تو راهنمایی اینا هستی..منم یهو گفتم : بیخیــــــــال......نمیدونم چرا این حسو کرده بود....

1.  رفته بودیم درمونگاه، نسشته بودیم بیرون تا دکتر بیاد، یه اقای پیرمردی اومد پیش دوستم نشست وشروع کرد تاریخچه مریضیشو گفتن وگفت حالا چیکارکنم؟ بچه ها هم داشتن راهنماییش میکردن که همراهیش که یه خانم جوون تر بود که ما نفهمیدیم دخترشه یا زنش اومد با ناراحتی والبته صدای آروم بهش گفت: چی داری بهشون میگی؟؟!  برای اینا میگی؟؟ اینا هیچی حالیشون نیس...دوسه بار گفت ومن کاملا زل زده بودم بهش ببینم از رو میره یانه چون میفهمیدم داره میگه...وقتی دیده دارم نگاش میکنم دستشو گذاشته جلو دهنشو گفت اینا هیچی حالیشون نیس....حالا اگه اومده بود پیش یه دکتر خوب حرفشو قبول داشتم، اتفاقی اومده بود پیش یکی از استادامون که کلا تعطیله...گفتم همون لیاقت تو همونه..
2. سر کلاس بودیم ، دکتر یه سوالی پرشید هیشکی جواب ندا...دکتر میگفت فک کنید ، این  رانی وکیکی که صبح تو بوفه خوردید کجا رفت؟؟ فک کنید...یکی از دخترا گفت:دکتر رانی چیه ،ما پول نداریم ، ساندیس میخریم. یکی از پسرای سال بالایی گفت:خوش به حالتون ما که زیر شیر آب ،آب میخوریم..کلا موضوع پرت شد..
3. یه پیرزن اومده بود ، اینقدر قربون صدقه این دکتر رفت(دکتر مرد بود) ...بعدشم گفته منو خوب کن ،تنهام هیشکی رو ندارم، دکرت گفت شوهر کن..گفت: از کجا گیر بیارم؟؟...بچه اه میگفتن می زنیم تو فیس بوک... میگفت خرج داره ، یکی از پسرا گفت نه تازه یارانه هم میدن خوبه.....کلی سربه سرش گذاشتن وگفته من یه چیزیم بشه عروسام خوشحال میشن ، دختر ندارم واینا....بالاخره دوباره گیر داده که شوهر میخواد واینقدر حرف میزد ..دکتر برگشت به همون پسره که پیشنهاد یارانه رو داد گفت: این خوبه؟؟ دکتر بیا کیس خوبیه...پسره گفت: دکتر اشکال نداره 40 تومن هم 40 تومنه...دکتر میگفت:من طرف پولدار باشه اصلا سن وسال برام مهم نیس...بعدش که از اتاق مریض اومدیم بیرون پسره به دکتر میگه حالا باغی زمینی،ملکی چیزی داره..؟؟!!!..
4. یه مریض اومده ،هی براش مشاوره جراحی میذاشتن هیشکی نمیرفت سرش، بالاخره بعد چندروز رفتن دیدن مشکل معده داشته وزخم وخونریزی داشته، دکتر جراحم انداخت گردن استاد ماکه تو اندوسکوپی کردی و درحین این کار باعث آسیب معده شدی...دکترماهم زیر بار نمیرفت ومیگفت من با شک به این مشکل اندوسکوپی کردم ووقتی کردم بوده..بالاخره دعوا بالا گرفته بود ، دکتر ما زنگ زد به اون قسمتی که نظارت میکردن با عصبانیت میگفت: برگشته به من میگه مریض پاره تحویل من دادی...مریض قبلش پاره بوده...ماها پشت سرش هر ر میخندیدم....
5. یکی از اینترن هامون هست ،پسر جالبیه، توی بخش قلب هم باهم بودیم، خیلی ادم ارومیه واصلا شیطون نیست وسروصدا داشته باشه ، در حین آرومی یه تیکه های خیلی اروم با همون لحن اروم میگه که خیلی باحاله... پرونده یکی از مریضا رو باز کردم ، یکی از پسرای همکلاسیشون که با یکی از دختراشون ازدواج کرده شرح حال مریضو نوشته بود ، خطش بده ولی حالا گفتن نداره، پسرا خیلی میخوان بگن خطش بده واینا...همین که پرونده رو باز کردم گفت :آقای خوش خط هم که نوشته!!!...گفتم اشکال نداره ، شما با این خط مشکل دارینا..گفت:اخه نیگاه کن چه جوری می نویسه. یکی از بچه ها گفت یه کم شکسته است..زد زیر خنده ، شکسته کوفی هست..یکی از اینترنای دیگه میگه این خطی هست که آدم وحوا باهم نامه نگاری میکردن.....
دکتر داشت روش های پیشگیری یکی از انواع دیابتو میگفت، یهو این پسره برگشت گفت: بهداشت دهان ودندان خود را رعایت کنید...کلاس ترکید..دکرت میگفت چندماه دوره کومونشه؟ میگفت: 1 الی چندماه... تااخر هرچی دکتر میپرسید یه جواب اینجوری میداد....
بعد کلاس جزوه منو گرفته بود بهش میگفتم بدید میخوام برم. هی معطل کرده اخرشم گفته من اینترنم میگم شما کی برید..گفتم:پست ومقام گرفتتونا..... بعدش تو راهرو داشت راه میرفت از هیچ طرفش نمی تونستم رد بشم...گفتم دکتر یه طرف راه برید بتونم رد شم..گفت:من اینترنم هرجای راهرو بخوام راه میرم...

دکتر گفت heavy smoker  کیه؟؟ ..گفتن روز ی20 نخ واینا..پسره برگشت گفت :خانم دکتر تازه ادم با 20 نخ گرم میشه....

شنبه 6 خرداد 1391

زحمت اصلی رو بابای بچه میکشه....

این سری چقدر عروسی رفتم، موتور دوستام روشن شده پشت سرهم عروس میشن!!!
1.    توی عید رفته بودیم عروسی یکی از دوستای دوران دبیرستانم که الانم هم رشته ایم ، این یکی دوهفته پیش با بچه ها هماهنگ کردیم که بریم خونش. یک دیوانه بازی اونجا درآوردیم، خیلی خوش گذشت به یاد دوران خوش دبیرستان. یکی از بچه ها که قرار بود بیاد ، زنگ شده بود به مهدیه که باما زودتر رسیده بود خونه دوستم،میخواست بپرسه که میاد یانه. مهدیه هم سرکارش گذاشت من که گفتم نمی تونم و اینا، خودت برو...یهو وقتی رسیدشت در مهدیه رفت درو باز کرد ..یعنی تا اخر به هر بهونه ای این دوستمو سرکار میذاشتیم واسکلش میکردیم....


2.    همه گرممون بود ، گفتیم پنکه نداری؟ گفت نه. بچه ها گفتن زنگ بزن خونه مادروشهرش بگو جهیزیه اش پنکه نداره این عروس..یکی دیگه داشت میگفت همه رنده یادشون میره ، من مامانم از اول یه رنده، 2 رنده، 3رنده، رنده عقب، رنده اتوماتیک...همه رو خریده...


ادامه مطلب ...
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

بخش قلب


بخش قلب
این پست خیلی طولانیه آخه تمام اتفاقات 1 ماه بخش قلب رو میخوام بنویسم. بخش 14 اردیبهشت تموم شد وای 14 اردیبهشت پنج شنبه بود ودکتر گفت نمیخواد صبح بیاید بخش ،ساعت 10 کلاس ECG یا همون نوار قلب داشتیم ،بعدش رفتیم درمونگاه بعدشم کلاس رادیولوژی ، بعدشم رفتم یه بیمارستان دیگه ،ساعت 4وربع رسیدم خونه و 5 هم کلاس زبان داشتم، سریع ناهارخوردم ورفتم کلاس ولی تا ساعت 1 نصف شب هم هنوز احساس خستگی وخواب نمیکردم ودنبال کارام بودم.. عنوانا رو می نویسم اونایی که باحاله رو علامت  میزنم.

1- صبحانه کامل و خوش گذرونی
2- غرق شدن در اقیانوس (باحال)
3- چایی نبات خوردن
4- پرستار بخش رو پیچوندن 
5- مجید هدف (target)
6- تشخیص عکس لگن و شکمو  (خیلی باحال)
7- جای غصبی
7-احترام ویژه وسوغاتی
8- مقاله برای ترکیه
9- مرد روزهای سخت( خیلی باحال)
10- چُغُلی( خیلی باحال)
11- فشار اشتباه
12- دکتر "م"
13- همی شلوارک
14- ساعت 12ونیم تازه صفحم اومد بالا(باحال)
15- ارتباطای مشکوک
16- دیابت ودولاب( خیلی باحال)
17- SSS (saghe siah syndrome) (خیلی باحال)
18- انجمن موفرفری ها
19- انگشت الهی
20- حاضرجوابی و روابط عمومی


واما تفسیر اتفاقات

ادامه مطلب ...
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

سفرنامه

سلام سلام...
بعد از اینکه از مکه برگشتم خیلی سرم شلوغ بود واصلا موقعیتی پیش نیومد که  بیام بنویسم...سریع میرم سر اتفاقات جالب:
خیلی خوب بود، خداییش قبلش نمیخواستم برم وفقط منتظر بودم یکی بهم بگه نرو ، به اصرار بقیه رفتم ولی حالا که رفتم دیدیم خیلی خوبه، یعنی واقعا نیازه هرکسی یه بارو بره. کلی کار داشتم.
گروه همه اساتید بودن، دوسه تا از استادای خودمونم بودن مخصوصا یه استادی که خیلی باهام خوبه وشوخی می کنه واینا..خیلی خوب بود. اون دخترشو که همسن منه نیاورده بود ، به مامانم میگفت واسه چی اوردینش؟؟!! منو یاد دخترم میندازه، دلم براش تنگ شده...
بیشتر از اینکه عربی ادم اونجا قوی بشه انگلیسیش قوی میشه. سرعت اینترنت خدا بود، فیلتر وایناهم که نداشتن یعنی حالشو می بردیم...البته من لب تاب نبردم ومجبور بودم از کامپیوتر هتل استفاده کنم. از اونجا کارای اینجا رو زیر نظر داشتم ومدیریت میکردم...
راننده تاکسی هاشون باحال بودن، میگفت: علی دایی، تصادف، خوب؟؟؟ سرعت زیــــاد....علی دایی پولدار...
فرهاد مجیدی ....استقلال..آبی....علی کریمی ، کریم باقری....
میگفتن: ایران فقط دانشگاه...
مکه رو بیشتر مدینه دوست داشتم، قشنگ ترین چیز اینه که وقت نماز همه ادما با فرهنگای مختلف با لباسای رنگی متفاوت کنار هم وای می ایستن..اینقدر تصویر جالبی میشد...ولی خداییش خیلی عربا عربنااااا
خیلی حرف برای گفتن داشتم ولی الان هیچی یادم نمیاد که بنویسم...
یه روز حالم بد شد یعنی گرمازده شدم، البته همه گفتن ضعیف شدی واینا وگرنه هوا خیلی خوبه، وقتی حالم بد شد بابام ترشید رفت به مدیر هتل گفت اونم زنگ زده بود امبولانس اومد ، زنگ زد اتاق که بفرستم بیان بالا؟؟ گفتم خوبم. گفتن آخه بابات خیلی نگرانت شده بوده ، معلومه خیلی دوستت داره....جالب بود برام
تو مکه یه روز بارون اومد در حد تیم ملی ولی شانس من اون روز من تو هتل مونده بودم ومامانم رفته بود میگفت خیلی تند میومده....
ماشالله پول ایرانم که ارزشش درحد بیب شده.... ریال عربستان 600 تومن...سر دسه روز گرون تر شد...

جمعه 26 اسفند 1390

سال نو مبارک...

چهارشنبه 17 اسفند 1390

نیسان اجاره ای

سلام ..دوستان همه خوبن؟؟!!
سریع میرم سر اصل مطالب:
1-یکی از بچه های گروه رفته بود یه کتاب رفرنس اصلی رو از کتابخونه گرفته بود ، کتاب نو وتمیز  با کاغذای گلاسه...داشت یه چیزی رو از توی کتاب بهمون نشون میداد دیدم همه کتاب تمیزه وفقط اون قسمتی که اون داشته می خونده با همون رنگ خودکاری که دستشه زیر جمله هاش خط کشیده..گفتم: تو کشیدی؟؟؟..اونم تایید کرد...خیلی حرصم گرفت،گفتم: کتاب رفرنس ، مال کتابخونه است نکش، من خودم کتاب کثیف باشه نمی تونم بخونم، یه نفر دیگه هم میخواد بعدا اینو بخونه ،تازه کتاب به این تمیزی و خوبی، این امانته....یکی دیگه از بچه هاهم بامن همراهی کرد ولی اون لبخند زد وهیچ توجهی نکرد وادامه داد تازه مطلب جالب به نظر می رسید بهش اضافه م میکرد فک کن....خداییش مردم شعور دارناااا
2-یه آقایی اومده بود بیمارستان ،برگشته بود به یکی از بچه ها گفته بود :خانم دکتر، من وخانمم بچه دار نمیشیم ،خیلی ناراحتم واینا....دوست منم اومده بود راهنمایی کنه ،ادرس مرکز ناباروری رو داده بود ودکتر معرفی کرده بود که برن. مرده گفته بود : خانم می دونید چه جوری ، این زن ما رحمش بچه می پرونه ، نمی تونه نگه داره...اونم گفته بود: اشکال نداره اونا کمکتون میکنن، فوقش رحم اجاره ای..اقاهه برگشته بود گفته بود: خانم حرفا می زنیااا مگه نیسان منه که اجاره کنن....
3-قرار بود امروز دفاع پروپوزال های ما باشه..بالاخره من کلی همه کاراشو انجام دادم وپاورپوینتشو اماده کردم ، به اون کسی که همکارمونه والبته توی جلسه دفاع جز داورای زیر نظر کمیته دانشجویی هست اس ام اس دادم که: از بعضیا به دوستمون، درسته من تو لوتی گری چیزی کم ندارم و خراب رفیقم ولی بفرمایید قسمتهای مونده رو کامل کنن مثل جدول هزینه ها و.... جواب داده: نمی تونی خودت بنویسی؟؟؟...منم خیلی لجم گرفت خداییش تا الانشم تقریبا همشو من انجام دادم ، اون دونفر دیگه که چون کار اولشون بوده و هم بلد نبودن هم دلشون برای کار نمی سوخت انتظاری ازشون نمیرفت وترجیح دادم کار دستشون ندم ولی این دیگه زور داشت تا الانم مراعات امتحان پره داشتنشو کردم، اس دادم: یعنی من برم مکه (شاید ماه آینده رفتم، شاید) اولین سوالی که از خدا می پرسم میگم این چه بی عدالتیه ، هرچی رو واعتماد به نفس بوده داده به شما.... بعدشم گفتم نمی نویسم چون کار دارم و بالاخره  قبول کرد خودش بنویسه..ولی بعدش از جواب خودم تعجب کردم..
4-یه مریض بود توی رادیوگرافی شکمش معلوم شد  double ureter داره یعنی یکی از کلیه هاش دوتا حالب داشت...بچه ها گفتن علتش چیه؟؟ یهو یکی از بچه ها گفت: پارتی داشته براش دوتا گذاشتن...
5- یکی از استادامون هست خیلی خوش اخلاقه ،خودش شوخی میکنه ودرعین حال ماهم شوخی کنیم ناراحت نمیشه. امروز اومده بود ، ما بخاطر بی برنامگی دوتا گروه قاطی شدیم وشدیم 14 نفر توی یه مینور.. بالاخره داشت برامون توضیح میداد که به ما گفت به بچه های گروه جدید نگفتی؟؟ منم چون دیدم داریم ضایع میشیم گفتم: درحضور اساتید صحبت نمیکنم... استادم خندید گفت:وقتی من نیستم بگو ، من بچه هارو میگفتم...
6- برای استاده یه لیوان شربت اوردن ، گفت: جلو 14 نفر ادم من چه جوری بخورم؟؟!! بچه ها گفت راحت باشید واینا ، یکی از بچه ها گفت: نخواستید اینجا مشتری داره...گفتم: اقای دکتر شما بخورید بعدش واسه ما تعریف کنید. خندید گفت: اینو که گفتی که دیگه نمی تونم بخورم..یی از بچه ها گفت :ماهم دقیقا قصدمون همین بود که نخورید..البته تا تهشو خور...
7- چندتا عکس اورده بودن که جواب بذاره ،من داشتم عکسایی که مربوط به ما میشه رو جدا میکردم که زود ببینیم و بریم، گفت چیکار میکنی؟؟ گفتم عکسارو جدا میکنم که...گفت: نمیشه عکسای خودتونو ببینید و بریدااا باید تا آخرش باشید، مثل تخمه وپسته سربسته شده ، سربازاشو جدا میکنید وبرمیدارید و بسته هاشو میذاری واسه من؟؟!! گفتم: اتفاقا میگن سربسته هاش بهتره .. گفت:کیا میگن؟؟ من: بازاریا... دکتر: خوشم میاد بازایم هستیاااا..اونا میگن جنسای خودشون فروش بره..

جمعه 12 اسفند 1390

رادیولوژی یا عکاسی

به دستور دوست بزرگوار دکتر ریبولی یه کم از همایش میگم...چیزهایی که برای خودم جالب بود:


 یه کم بی برنامه بود ولی درکل خوب بود..توی دانشگاه سطح بالا بود و وقتی بعد ناهار رفتم یه کم توی محوطه بچرخم و رفتم نماز بخونم کلی به بچه هایی که همون موقع کلاسشون تموم شده بود واومده بودن بیرون حسودیم شد وگفتم کاش یه سال قبل کنکورم اومده بودم اینجا شاید انگیزه برای درس خوندن پیدا میکردم وبهتر قبول میشدم...بگذریم


از سخنرانان با استادی که دبیر همایش بود وخودشم اولین سخنرانی رو داشت شدید حال کردم اخه من عاشق جراحی هستم وحتی الانم که یه سری کارام تو حیطه سرطان هست به جراحی ربطش میدم ودلیل اصلی کار سرطان بخاطر اینه که استاد فوق تخصص خون( انکولوژیست) بیمارستان باوجودی که تازه کار بودم خیلی تحویلم گرفت و بهم بال وپر داد واون بهم اعتماد به نفس داد ، فرصت اشتباه کردن بهم داد و خیلی از چیزایی که الان بلدم از اون یاد گرفتم حتی یه ریزه کاریای سرچ کردن....خیلی مدیونشم، همیشه هم به من میگه به بقیه بچه هایی که تازه میخوان کار کنن کمک کنم ویادشون بدم وبقول خودش بندازمشون تو جاده آسفالت، بهم میگه پتانسیلشو در تو دیدم و self- confidence داری..گفتم :یعنی پررو هستم..گفت تقریباف فارسیش همین میشه...


یه سخنران دیگه بود که یه جراح بود توی کالیفرنیا. ایرانی بود و نهایتا 42-43 سالش بود. تشکر کرد از اینکه دعوتش کردن به همایش وتونشته بعد از 35 سال بیاد ایران، 35 سال پیش وقتی خیلی بچه بوده با خانواده رفتن...اینا رو فارسی گفت ولی معذرت خواهی کرد واجازه گرفت که انگلیسی ارائه بده چون گفت براش سخته...وای انگیلیسیشو هیچی نمیشد فهمید از بس با لهجه و تند حرف میزد...کلی بهش حسودیم شد..(تا حالا دوتا حسودی...!!!) به دوستم گفتم بریم بپرسیم آقای دکتر احیانا همسفر نمیخواد باهاش بریم...


دوتا دیگه از سخنرانان ایرانی هم خانم دکتر بودن که یکیشون استاد جان- هاپکینز بود ویکی فلوریدا........دلم خواست...


توی بیمارستان یه خانومه گفت: ببخشید اینجا عکاسی کجاست؟؟؟ (منظور همون رادیولوژی است...)

 دیروز امتحان پره انترنی بود،شب قبلش به دوستام اس دادم که امتحانشونو خوب بدن واینا..به یکی از بچه های کمیته(یکی از پسرا) که اونم امتحان داشت اس دادم که " داوطلب گرامی کمتر از 12 ساعت دیگر تا مبارزه باقیست...شایعه شده قراره با موفقیتتون همه رو انگشت به دهن بذارید.." ..جواب داد: شانس آوردی که اینجا نیستی.. گفتم :چراااا؟؟؟؟؟ ...گفت: اگه کنارم بودی حسابتو می رسیدم......من:


دوشنبه 8 اسفند 1390

واما جراحی....

 رفتیم بخش جراحی، 4 تا گروه به صورت چرخشی  هستیم ، فک کنید روز اول که رفتیم یه مریض کمر به پایین برامون اومد...کلی استادا تحویلم میگیرم اخه من کلا اگه جوابی به نظرم بیاد و تقریبا مطمئن باشم میگم و کلا خجالتی نیست واستادا فک میکنن خیلی حالیمه (زهی خیال باطل)
سرکلاس بودیم ، یه استاد هست خیلی خله، کلا معروفه به اینکه زیادی چرت و پرت میگه واصلا اعتمادی به حرفاش نیست...سرکلاس فقط خندیدیم، یه داستانی رو تعریف میکنه که برای خودش جالب وخنده داره وهنوز تعریف نکرده خودش داره می خنده و اخرشم ما نمی فهمیم چی شد...
1-در مورد آپاندیسیت حاد داشت توضیح میداد، گفت بچه ها خوب شدن یه زخم درکل به کی بستگی داره وکی در خوب شدن زخم نقش داره؟؟ بچه ها گفتن: خدا...ما وسیله ایم. اونم نمی فهمید همه دارن اسکلش میکنن میگفت اره راست میگید...
2- گفت مریض که میگه اینقدر درد دارم ، اون کیفیتی میگه ولی شما باید به کمیت تبدیلش کنید و درجه بندی کنید وکمی اعلام کنید ، مثلا من بهتون میگم بچه ها من خیلی دوستتون دارم. یهو یکی از پسرا گفت: استاد من عاشقتونم. ادامه داد که ولی نمیگم  چقدر ، شاید یه ذره، شاید تا آسمون...
3- یهو برگشت گفت: هر ادمی چندتا سوراخ داره؟؟؟ دیگه کلاس رفت رو هوا... هرکی یه چیز جواب میداد..
4- یه جمله داغون دیگه هم گفت این بود: یه چیزی می کنن یه جای کسی و می چرخونن....

راستی چهارشنبه رفتم همایش ، مقاله ام به عنوان پوستر پذیرفته شد ، بد نبود خوب بود. سه شنبه صبح ساعت 7 ونیم بیمارستان بودم ، 12 رفتیم یه بیمارستان دیگه که 1 تا 3 کلاس داریم که بعد نیم ساعت نشستن گفتن استاد نمیاد. اومد خونه و وسایلمو جمع کردم چون شب بلیط داشتم ، یهو اموزش زنگ زد بهم که برای یکی از نمراتت یه مشکلی پیش اومده و برای بیمارستانت دردسر ساز میشه بیا درستش کن، منم گفتم الان وفردا نمی تونم. ولی از استرس مردم و زنده شدم ، اینقدر حرص خوردم و صدای قلبمو قشنگ تو گوشم حس میکردم. بالاخره بی خیال شدم ، ساعت 6 رفتم کلاس زبان وبعدشم راه اهن وحرکت به سمت  محل همایش. اتفاقا وقتی میرفتم توی راه اهن یکی از استادای محترمم هم همسفرمون بود. یک ساعت توی قطار بیخود معطل وبودیم وقطار خراب بود و موتورخونه هم مشکل داشت ، یخ زدیم. ساعت 5 رسیدم، تا از قطار پیاده شدیمو رفتم نماز و راه بیفتم که برم 6 بود. تا ساعت 2 توی همایش بودم وبعد حرکت کردم به طرف بقیه مقصدها. رفتم یه کم چرخیدم و اتفاقا مانتو هم خریدمو برای مامانمم مانتو خریدم شانسی اندازه اندازه بود. بالاخره تا شب که حرکتم بود برای برگشت یه بند رو پا بودم و داشتم راه می رفتم. بالاخره صبحم ساعت 4 ونیم رسیدیم و بعدشم رفتم دانشگاه و یعنی تا شب گیج بودم از خستگی و خواب...
وقتی برمیگشتیم چند دقیقه بعد حرکت دونفر اومدن تو کوپه ما ، اینا همین که قطار اومده بود حرکت کنه رسیده بودن به پله، قطارم وایساده بوده و دیگه با سرعت دویدن و رسیدن...دختره وسط راه با کله خورده بود زمین، چقدر خندیدیم اخه خودش  با هیجان توضیح میداد  ومیخندید. میگفت اینقدر خسته بودم گفتم میشه من پانشم همینجا بخوابم. بعدشم شوخی میکردن که میگفتیم اقا اینا خاطره میشه بذار ما یه عکس بگیریم....خیلی حرف زدیم و خندیدیم ، خیلی ادمای شاد وباروحیه ای بودن. یه چیزای دیگه هم شد که تصویریه ونمیشه تعریف کرد...

سه‌شنبه 25 بهمن 1390

کلید غلط کردنش کدومه؟؟؟

سلام علکم دوستان....می بینم که باز چشم مارو دور دیدید وحماسه آفریدید...
میخاستم بیمارستانم رو عوض کنم ، میرفتم پیش اموزش بیمارستان فعلی میگفت باید از اونا  رضایت بگیری ، اونا میگفتن اسمتو باید بیمارستان فعلی بده..بالاخره کلی نامه از این ور و از اون ور سنتز کردم...
اولش نامه رفتم از کمیته تحقیقات دانشجویی بیمارستان گرفتم که آقا من میخوام بیام اینجا ،همه کارام اینجاست...حالا جالبش اینه که همه کمیته ای ها دوستان خودمان هستند. توی راه زنگ زدم به معاون کمیته همون پسره که باهم کار کرده بودیم و مورد 3 مطلب قبلی... گفتم دارم میام ، یه نامه برام اماده کن...سریع رفتم داشته تایپ میکرده وکلی واسم کلاس گذاشته که خانم .... نیاز به حضور مستمرشان در بیمارستانه و کلی خالی بندی....بعدش بردیم دبیر کمیته که اونم از دوستان بود امضا کنه....اینترن بخش داخلی بود ، رفتیم و اونم امضا کرده وکلی تحویل گرفته....
بعد از یک هفته علاف کردن گفتن اینو ببر بیمارستان فعلی..گفتم برای اونا قابل قبول نیست...
به استاد اصلی که کار میکنم یه بار گفته بودم پارتیم شه گفت من تو کارای  آموزشی دخالت نمیکنم....
دیروز صبح برای کار دیگه رفته بودم اون بیمارستان ، اموزشم سر زدم که گفتن برو اموزش بیمارستان خودتونو راضی کن...منم ناراحت رفتم پیش استاد اصلیم ،کارش داشتم وگفتم: می بینید آقای دکتر چه جوری اذیتم میکنن؟؟!!! بادرخواستم موافقت نمیکنن....همش اینا میگن اونا ، اونا میگن اینا....گفتم شما پارتیم نمی شید؟؟!!..گفت: من تصمیم گرفتم تو کار اموزشی دخالت نکنم...(استادم جوونه وخیلی خوش اخلاقه وگرنه جرئت نمیکنم باهمه اینجوری حرف بزنم..)  گفتم: شانس منو می بینید هرجا میرم همین جوری میشه ،شماهم تصمیم گرفتید توکار اموزشی دخالت نکنید...گفت شماره دکتر"م"( اموزش بیمارستان خودمون) رو بده بهش زنگ بزنم...گفتم ندارم آقای دکتر . با یه حالتی گفتم شما با دکتر "س" ( رئیس کل) اشنایید نه؟؟؟ گفت: اوووووو چه جور...گفتم: نمی تونید به ایشون بگید...نیگام کردو خندید وگفت : ای ای...من:.نمی خواست زنگ بزنه ورو بندازه وخدارو شکر اینکارو نکرد ،گفت یه برگه بده. منم هیچی برگه اچار همرام نبود ، دیگه این در اون در ،یه سرنسخه پیدا کردم و نوشت که دوست عزیز ، خانم دکتر فلانی با گروهای فوق تخصصی بیمارستان ....کارهای علمی- تحقیقاتی متعددی انجام میدهند ودرصورت امکان با درخواست ایشان موافقت شود....بعدشم بهم گفت: خیلی خوش به حالت شده هااااا....
رفتم دنبال کارای دیگم که بعدش نامه رو ببرم. یکی از پسرای اینترن که اونم منو میشناسه باهم کار داشتیم  تو راهرو منو دیده وسلام ووایساد حرف زدن...گوشی جدیدی که خریده بودم رو ندیده بود ، گوشیم دستم بود داشتم به یکی از بچه ها اس ام اس میدادم که رئیس بیمارستان هست و نه؟؟....یهو وقتی اونو دیدم صفحه رو قفل کردم و ولش کردم ، گفت: گوشی نو مبارک، اینه که خریدید؟؟ چرا این مدل؟؟ اندرویده؟؟ وگوشی رو ازم گرفت و بعد از وارسی کامل بدنه قفلشو باز کردو هنوز صفحه اس ام اسم باز بود ، گفتم: ببخشیداااا....گفت: ا...خانم دکتر کلید غلط کردنش کدومه...؟؟؟
بالاخره امروز نامه رو بردم ، رئیسم نامه نوشت به  مدیرو کار انجام شد تووووپ...کلی ذوق کردم...یه نامه اینجوری کارگشا بود....حالا از اول اسفند میرم...هورااااااا
جمعه 7 بهمن 1390

کن یو اسپیک اینگیلیشت چطوره؟؟!!

واما اندر حکایت کارهای کمی تا قسمتی حاشیه ای وخدایی نکرده تحقیقاتی ما...


1- دریکی از همین جلسات گروهی یکی از پسرا یه چیز باحال تعریف کرد که بدین شرح است: سرکلاس استاد برگشت گفت بچه ها اگه خواستید برای جلسه بعد مطلب دربیارید وسرچ کنید برید گوگل( با توجه به علامت ساکن روی گ دومی )  ، بعد از خنده های زیر زیرکی بچه ها یکی از بچه ها گفته نمیشه بریم سایت یَــهو (یاهو   یا yahoo) سرچ کنیم؟؟؟

استادبا عصبانیت از کلاس بیرونش کرده .

بعدکلاس پسره رفته معذرت خواهی وبا اه وناله گفته: استاد جدا من تاقبلش فک میکردم یهو هست نه یاهو ، وقتی گفتم بچه ها بهم گفتن اشتباه کردی....استادم باور کرده و اقا اینا یک جوری استاده رو اُس کرده بودن که بیا وببین....


2- این اتفاق صوتی ، تصویریه.... یکی از پسرا داشت یه مقاله ای روی از تو کامپیوتر میخوند و سرچ میکرد وکاملا توی خودش بود و صدایی  شبیه صدای بابا اتی (قهوه تلخ) همون صدایی که وقتی خواب بود یا تو خودش بود در میاورد ممممم از ایشان ساطع شد..من خندم گرفت یهو گفتم چرا صدا بابا اتی رو درمیارید ؟؟ وقتی به خودش اومد کلی خندیدیم...


3- پروپوزال رو نوشتیم وقرار بود یه اصلاح نهایی کنیم، سراینکه کی اسمش اول باشه من ویکی از پسرا کل کل می کردیم و اون اسمشو اول نوشته بود وتا یه چیزی میشد ومیخواستم زیر کار دربرم، میگفتم هرکی اسمش اوله...راستم میگفت طرح مال اون بود...من نسبتا پروپوزال رو اماده کردم و اسم خودمو نوشته بودم اول و تو پرانتز نوشته بودم یو هـا هــا هـــا....ساعت 7،8 شب بود و همه خسته، اقای دکتر که با خستگی وبی حوصلگی تمام فلش منو زد وفایل رو باز کرد یهو اینو دید ،ترکید از خنده اونم خنده بلند وباخنده گفت: دیوانه....(من برای خودم نوشته بودم میخواستم پاک کنم ولی یادم رفت)..


4-قرار بود برای نویسنده یه مقاله خارجی یه نامه و درخواست بنویسیم ودرباره مقاله وکاری که کردن بپرسیم وکمک بگیریم ، همه نامه های مربوط به کارو من نوشتم البته فارسی...اینم گفتن تو بنویس. منم که کلا کن یو اسپیک اینگیلیشم خیلی فول و اوکی هست گفتم نمی تونم.گفتن : بنویس دیگه...اصلا فارسی بنویس...گفتم اره پایینشم می نویسم متن پیام رو بزنید تو google translate ترجمه کنید و جواب بدید....

سه‌شنبه 29 آذر 1390

کی جنی شده....

این اتفاق اینقدر عجیب وغریبه که نتونستم ننویسم...


دیروز رفته بودم کلاس زبان ، ماشین رو فیکس وبا فاصله میلی متری از جدول پارک کرده بودم وچون خیابون شلوغی هست همیشه آینه ماشین را برای جلوگیری از هر گونه ضربه ، هرگونه....جمع میکنم. دیروز هم طبق معمول اینکارو کردم ...


وقتی برگشتم دیدم ماشین سرجاش نیست ، یه لحظه دلم ریخت پایین که ماشین رو دزدیدن ...من که ماشینو قفل کرده بودم.......

یه ماشین مدل ورنگ ماشین من وسط خیابون بود ، اصلا توجهی بهش نکردم چون وسط بود وگفتم حتما اومدن دنبال یکی از بچه ها واینجوری وایساده که یهو پلاکشو که نگاه کردم دیدم همونه.....این ماشین منه وسط خیابون......باورم نمیشد...هرکی رد میشد میگفت کی اینجوری پارک کرده وسط خیابون؟؟؟...

گفتم : حتما یکی باهاش تصادف کرده وپرتش کرده جلو....همه طرف ماشینو نگاه کردم حتی یک خط هم نیفتاده بود

شاید ترمز دستی رو نکشیده بودم وهلش دادن....ولی ترمز دستی کشیده شده بود ، فرمون ماشین قفل بود وزاویه لاستیک هیچ تغییر نکرده بود....


هنوز نفهمیدم چی شده وکی ماشینو جابه جا کرده.....


جالبش اینه که جایی که گذاشته بودن 90 درصد احتما اینکه کسی بهش بزنه هست یعنی مسیر رفت وامد اتوبوس که از خیابون بغل می پیچه ومعموا سرعت بالایی داره وبدون اینکه توجه کنی می پیچه تو خیابون وبارها شده در یه ماشینی که پارک بود با اتوبوس برخورد کنه ولی هیچ اتفاقی براش نیفتاده بود.....هیچ ماشینی  بهش نزده بود وهمه خیلی راحت از کنارش رد میشدن....


جدا چی شده؟؟؟!!...داش علی گفت شاید بلندش کردن ولی اخه کامل جابه جا شده بود فوقش یه طرفش باید جابه جا شه که معمولا عقب ماشین راحت تره وای من جلوی ماشین 90 درجه چرخیده بود....


پنج‌شنبه 17 آذر 1390

چایی داغ

سلام علیکم دوست جونای خودم

این چندروز اتفاقات  خوب خیلی افتاد ولی ریزه پیزه هست حال ندارم بنویسم...فقط اینو می نویسم. چهارشنبه به خاطر تعدادمون توی دانشگاه کلاس داشتیم ، 8 تا 10  با استادی که من چندتا از مقاله هام با اونه ، کلاس که تموم شد رفتم پیشش یه چیزی بپرسم ، گفت چه خبر از پروژه ها؟؟!!!...

داشتیم همین جوری حرف میزدیم که گفت میای بیمارستان؟ گفتم :اره. گفت بیا باهم بریم. منم ماشین نداشتم ولی کار داشتم گفتم : نه برید ،من میام. گفت: ماشین هستاا بیا بریم دیگه..

بعدش که رفتم بیمارستان. ساعت 11 گفته بیا. رفتم ،تا 11 وربع که مریض ویزیت کرد و بعدشم به پرستار گفت 11 ونیم میام...بعدش رفتیم وسط راه وایساده با مدیر گروه درس حرف زدن ومن مثل  علافا اونجا وایسادم. بعدش دیدم نمی صرفه بریم تو اتاقش رفتیم تو بخش ، هیچ اتاقی خالی نبود . رفتیم تو ابدارخونه!!! نشستیم ، واسمون چایی اوردن خیلی داغ بود ، اون شروع کرد خوردن ، تابلو ازتوش بخار درمیومد..داشتم میرفتم گفت چاییتو بخور برو..گفتم نمیخوام ، گفت : نمیشه باید بخوری ، نمیذارم بری....وقتی خوردم گفت : سوختی؟؟؟ داغ بود؟؟؟!!!  گفت یه قلپ دیگه هم بخور گفتم نمیخوام...وقتی خوردم گفت: قشنگ دهنت سوخت؟؟!!! حالا برو....کلی خندیدیم...

شنبه 30 مهر 1390

یک روز واقعا شلوغ

سلام سلام....وای دلم تنگ شده واسه دوران اعتیاد به وبلاگ،همه اینقدر سرشون شلوغ شده که  کم میان.
واما ، منم کلی کارو بدبختی وامتحان ودرس داشتم  ولی امروز اتافاقات زیاد بود والبته بعضیاش جالب و میخوام بنویسم...

 امروز از هفته پیش تصمیم داشتم کلا دانشگاه وهمه چی رو بپیچونم وبشینم درس بخونم  وفقط یه برنامه ملاقات با استاد محترم رو داشتم که چشمتان روز بد نبیند همه چی ریخت به هم.  با دوستم جمعه هماهنگ کرده بودیم که اول هفته است  وبریم دنبال کارای اموزشی ، اخه یه نمره از استاد باید بگیریم واموزش میگه خودتون برید دنبال کارارش واستادش ، فقط هم مشکل من ویه نفر دیگه بود...یعنی خدا بده شانس که من با این افتادم ، یک ادمی هست.....یعنی اگه بهم می گفتن توی گروه 20 نفره هم گروه هم بشید قبول نمی کردم حالا افتادیم باهم. تا قبل از اینکه ازدواج کنه که باباش یه چیزی ، باباش خیلی خوبه ف خیلی توپن ، پولدارن ..خفه کرده بودید خودش رو و به دنبال اون ماها هم خفه می شدیم. وقتی هم پای بدبختیش میفتاد دیگه بدبخت ترین بود ، من موندم اینا رو از کجا در میاورد.....باباش براش بت بود یعنی میگفت بمیر می مرد ، مثلا میخواست ازدواج کنه ،اگه بابام بگه خوبه خوبه یا مثلا یه پسره اومده بود واینا ،من چون آشنای یکی از دوستای دیگم بود فهمیدم ، خود دختره میخواست ، باباش نمی خاست...بابام هر چی بگن؟؟یا مثلا پسره گفته بود یه شهر دیگه . میگفت اگه بابام گفتن برو میرم..درسته ادم باید باباشو قبول داشته باشه ولی نه اینکه.....مامانشم همین جوری بود یک قمپز هایی  میومد مثلا یه مشکلی بود میگفت من الان با معاون وزیر صحبت کردم گفته این واون.....یا همین دختره یکی از درساش رو افتاده بود بعد یهو در اومد که مامان من دیالیز میشه ، رفته تو نوبت پیوند وکلی اتفاقات اسف ناک ودردناک...یعنیا موجودیه...حالا که ازدواج کرده که با شوهرش ما رو خفه کرده ،تو خوشیاش شوهرش فرشته است توی ناراحتیاش خانواده شوهرش ابلیس....


ادامه مطلب ...
سه‌شنبه 22 شهریور 1390

جراحی قلب

دیروز ساعت 12 ظهر به من زنگ زدن که فردا دفاع پروپوزالتون هست ، صبح ساعت 8 دفاع هست ...من:....آخه حالا خبر میدید ،من اصلا اماده نیستم......

زنگ زدم به مسئول قسمت تحقیقات وگفتم اقای محترم چرا حالا؟؟...باورش نمیشد حالا گفتن ،میگفت قرار بوده چندروز قبل خبر بدن وپشت تلفن با اون خانم مسئول دعوا کرده که چرا زودتر زنگ نزدی ؟؟!! از فردا یکی رو میارم کنارت که نمیرسی زنگ بزنی ،اون کارا رو انجام بده وبهم گفت: اشکال نداره تو که از دفاع عنوان power point اماده داری یه کم تغییرش بده بیا...(به همین راحتی) ،عصر هم برو دکتر رو ببین چون میخواد ببینتت.....شماره موبایل دکتر رو بهم داده وکلی اصرار کرده که به کسی ندیاااااا...بالارخه زنگ زدم بیمارستان هماهنگ کردم (تقریبا به 3 ،4 تا بیمارستان زنگ زدم که هماهنگ کنم ،آخه دکتر فوق تخصص پیوند قلب وایناس وجراحه وهمش توی اتاق عمله....یه جا زنگ زدم پذیرش ،شماره داخلی رو بهم داد تشکر کردم با یک لحن لاتی گفت: چاکرم.....

بالاخره با مسئول اتاق عمل بیمارستان "س" هماهنگ کردم ودکتر گفت:6 ونیم اینجا باش...

ادامه مطلب ...
یکشنبه 13 شهریور 1390

واما تعطیلات

قرار نبود جایی بریم ولی یهو زد به کلمون وزدیم به جاده...یکی از دوستای بابام هم دعوت کرده بود ورفتیم به طرف استان فارس....رفتیم تــــــا دریاچه خشک شده بختگان وبرگشتیم....حیف ..چه دریاچه خشگلی بوده وخشک شده... خدا لعنتشون کنه.....

جاتون خالی رفتیم یه روستایی توی مسیر دوسه تا مریض هم ویزیت کردیم...خداییش اینجاها خوبه قدر دکتر رو میدونن نه مثل مریضای ما که اینقدر پرتوقع هستن ومیگن وظیفته.....


با ادمای خیلی جالبی اشنا شدم با فرهنگ ها ودیدهای جالب...راستش هیچ وقت اینجوری نشده بود که برم خونه یا باغ کسی که اصلا نمی شناسمش ولی این دفعه شد....توی مسیر رفتیم باغ کسی که اونم مارو برد پیش یکی دیگه از فامیلاشون .قرار بود بریم پیش عشایر ولی وقت نشد ،برنامه می ریزیم یه چندروز کامل میریم اون ورااا.....

برای تغییر اب وهوا نیاز بود...

یکشنبه 13 شهریور 1390

این همه آشنا یه جا ندیده بودم.....

دوشنبه 7 شهریور

 سلام

از چند روز قبل با یکی از اینترن ها هماهنگ کرده بودم که برم ببینمش. ایشون یه جورایی استاد کارای تحقیقاتی هست و تقریبا اولین  نفری هست که به صورت دانشجویی رسما توی این کارا راهنمایی وکمکمون کرد. بهش زنگ زدم بخش اطفال بود گفت تا اخر هفته NICU هستم تا 12  به بعد نمی تونم ،بعدش بیمارستان ما باش(آخه هم دانشگاه نیستیم) ، روز اول نتونستم ورفتم دم در NICU که بهش بگم که امروز نمی تونم فردا میام ، دوبار بهش زنگ زده بودم که گوشی برنداشت به خاطر همین رفتم ، وایساده بود که دیدم بـــــــــــــــله پدرشوهر خواهرمان که مدیر و رئیس NICU هست تشریف آوردن واون دانشجو هم پشت سرش بود با دکتر حال واحوال کردیم . اونم بهم علامت داد که با دکترم نمی تونم وفقط بهش گفتم فردا.... یکی دوساعت بعدش زنگ زد معذرت خواهی که خودتون که می دونید حکومت نظامیه ونمی تونم بیام ..


دوشنبه بعد از تماس رفتم کتابخونه منتظرش که اومد دم در وبهم علامت داد که بیا اون ور آخه می خواستیم وحرف بزنیم ودوستان محرتم در حال خرخونی بودن ومزاحمشون بودیم.....رفتیم قسمت مخزن کتاب ، منم که کلا بلندگو قورت دادم یهو گفتم ببخشید واینا که علامت داد آروم، بچه ها دارن درس میخونن.....من مقاله رو انگلیسی نوشته بودم ومیخواستم برام غلط گیری کنه ، خیلی جدی شده بود قبلنا خیلی خوش اخلاق بود وشوخی میکرد ......


بعد از اینکه کارمون تموم شد ، وسایلمو وبرگه هامو سروسامون دادم واومم برم ، یه صدای خنده وحرف زدن بلند از توی راهرو میومد ، وقتی رفتم بیرون یهو دیدم بــــــــــــــــــله آقای دکتر "م" یکی دیگه از بچه های دانشگاهمون هست ، برای کار اولمون مشاور دانشجوییمون بود وتازه درسش تموم شده با دوتا از دخترای همکلاسیشون وایساده بود حرف زدن....یهو دیدمش وسلام علیک کردیم ، خیلی صمیمی وخوش اخلاقه، گفت: شما دیار غربت چه می کنید؟؟؟؟ ( بیمارستان  دانشگاه خودمون نبود ). گفتم : اینجام ...وخداحافظی کردم.....پله ها که پایین رفتم احساس کردم فلشم رو جا گذاشتم برگشتم ، و چون هنوز با صدای بلند داشتن حرف می زدن وقتی برگشتم گفتم: صداتون خیلی بلنده..اونم با یه لحنی که صداشو آروم کرده بود گفت: صدامون بــــــــــــــــــــلــنـــــــــــــــــــــــده ؟؟؟؟!!!!!...منم هیچی نگفتم ولی اگه حواسم بود با لحن بابا اتی (قهوه تلخ) میگفتم بــــــــــــــــــــــــــله....آخه خودش استاد اینجور حرف زدنه.....


واما ادامه مطالب.....


ادامه مطلب ...
جمعه 4 شهریور 1390

روز پزشک هم مبارک

سلام..روز پزشکان مبارک،ماکه هنوز خیلی مونده تا واقعا بهمون تبریک بگن...

یه مریض اومده بود ازم پرشید درمانگاه کجاست، یه پسر 16 ،17 ساله بود از بوی گلاب نمی شد بغلش تحمل کرد....لباس یقه آخوندی تا یه وجب پایین تر کمربند و بوی گلاب ناب....


سه شنبه 25 مرداد استاد محترمی که دارم باهاش کارای تحقیقاتیمو انجام میدم یهو بهم یه فلش نو داد وگفت برای تو هست...کلی جالب بود برام وذوق کردم...که بالاخره یه نفر تحویلم گرفت ومنو دید....


یه مریض اومده بود بیمارستان بدجور قلقلکی بود حالا میخواستیم معاینه شکم بکنیم پدرمون در اومد. اولش فکر کردیم درد داره که هی خودشو جمع میکنه بعد فهمیدیم نخیر اقا قلقلکی هستن...جالب اینه دکتر اومد با خودکار یه چیزی روی تنش نشون بده اینقدر وول خورد که نصفه نیمه شد....جالب بود...

سه‌شنبه 18 مرداد 1390

اولین شرح حال وبزرگترین سوتی

امروز 18 مرداد

 

امروز رفتم بیمارستان تا برای کار تحقیقاتی که دارم انجام میدم پروند بگیرم وپرونده هامو تکمیل کنم که ببرم برای آمار ، دکتر هم گفته بود برم ببینمش که یه طرح دیگه داره بالاخره رفتم.....

صبح از یه طرف علافی بود از یه طرف خستگی.باید یه کیلومتر شمار بهم وصل میکردن کل بیمارستان رو هی رفتم پایین اومدم بالا..اول رفتم پرونده بگیرم گفت چون تعداد زیاده برای دانشجوها روزهای 5 شنبه ویکشنبه تعیین کردیم برو بعدا بیا...رفتم بخش دکتر نبود . زنگ زدم به یکی از بچه های سال بالایی که کلا researcher قوی هست و پیشنهاد یه کار داده بود ، گفت هنوز نیومدم اومدم بهت زنگ میزنم.....یه کم چرخیدم داشت حوصلم سر می رفت رفتم باز پیش این مسئول پرونده ها گفتم دکتر نیومده اگه میشه لااقل چندتاشو بدید...اونم گفت باشه.(دونفرن ،اقاهه خیلی با ادم راه میاد ولی خانومه یه کم نق میزنه..) اون دوستمون زنگ زد که بیا اومدم ،گفتم الان نمیرسم )

کارم تموم شد ویهو رفتم سالن مطالعه بالاسر دوست سال بالایی وایسادم آخه نمی تونستم که صداش کنم، اونم مشغول درس خوندن یهو دید تعجب کرد واومد بیرون و گفت کارش چیه و اینا البته راستش میخواستم توی یه کاری بهم کمک کنه چون خودم بلد نبودم ولی خوب از اول که فرت نمی تونستم بگم...باز رفتم پاتولوژی وبعد دیگه دکتر اومد...


البته بازم معطلش شدماا..دکتر گفت: تو کجایی؟؟..گفتم گوشیمو بردن وکلاس وامتحان و....


گفت یه مریض خیلی خاص داریم برو شرح حالشو بگیر بیار، من شرح حال گرفته بودم ولی نه تنهایی ،همیشه کم که میاوردم می پرسیدم....شرح حال گرفتم ورفتم تو اتاق دکتر تا مریضاشو ببینه وبعد در مورد همین مریض صحبت کنیم.


دوتا برادر اومده بودن که لاغر وقدبلند بودن ، یکیشون نشست ویکی وایساد. پسره گفت: مریضیم لاعلاجه؟؟..دکتر: نه ، قابل در مان هست ولی خیلی دیر اومدی وتاخیر کردی ،حالا دیگه نباید ولش کنی ، مثل اون دراز ( داداشش رو گفت)..با خنده گفتاا...مثل اون دراز که رفت واسه ما سونوگرافی بیاره ودیگه پیداش نشد...همه زدیم زیر خنده ،خود پسره که بیشتر همه....(حالا خود دکتر رو ببینی قدش بلندتره پسره بود....)


واما ادامه مطالب....


ادامه مطلب ...
شنبه 15 مرداد 1390

کلی اتفاقات جدید بعد یه غیبت صغری....

سلام  بردوستان گرامی وبزرگوار...وااااای  چقدر نبودم اینجا دلم تنگ شده...
خیلی داغونم ، باوجودی که از لحاظ روحی خیلی حالم بده ولی چون از قبل برنامه داشتم که امروز بیام بنویسم  اومدم، دعام کنید کارام درست بشه . دانشگاه مسخره داره اذیتم میکنه سر یه اشتباه خودشون واستاد...
این پستم طولانیه نق نزنیدااا...

1. کلاس داشتیم رفتیم ای سی یو، دکتر میخواست دق کردن (نمی دونم چه جوری توضیح بدم ، با حالت خاص به بدن ضربه می زنند برای اینکه بعضی مشکلات مثل مایع بودن در ریه یا هوا بودن در شکم یا بزرگی کبد و...را متوجه بشوند) انجام بده به پرستار گفت هیچکدوم از مریضاتون آسیت (تجمع مایع در حفره شکم ) ویا تجمع هوا با باد ندارن؟؟ پرستار گفت چرا تخت 2 . تخت دو رو قبلا معاینه کرده بودیم وخیلی خوب نمی شد باهاش کار کرد ، دکتر با خنده گفت : اون بادش در رفته.......

2. یه مریض دیگه به خاطر تکونای خیلی شدیدی که خورده بود این لوله اکسیژنش که توی سوراخای بینیش باید باشه از بینیش در اومده بود وافتاده بود زیر پلک چشمش و زیر چشمش بود . دکتر اولش که دید گفت: بــــــله این مریضم که داره تنفش چشمی می گیره...

3.یکی از دوستام کار تحقیقاتی میکرد ، دکتر براش نامه نوشته بود که پرونده هایی که نیاز داره بهش بدن ، بعد گفتن باید نامه به پاتولوژی بنویسه چون اصل کارش اونجاست ، به متخصص پاتولوژی بیمارستان نامه داد که کمکش کنن وبعد هم به دوست من گفته بود اسم خانوم دکتر ( متخصص پاتولوژی) رو هم بنویس. اونم گفته بو.د باشه و رفت پیش دکتر، دکتر هم که مسئوله کل آزمایشگاه هست برای متصدی  که لیسانس بود نوشته بود که خانوم فلانی  به خانوم دانشجو بهش پرونده رو بدید، واونم رفته بود سه چهارتا پرونده داده بود بهش وجای بقیه پرونده ها هم نشونش داده بود که از فردا دیگه خودش برداره ، بالاخره روز اول که تموم شد رفت تا از خانوم دکتر تشکر کنه اونم یهو گفته پس تو مقالت اسم خانوم (متصدی ) رو هم بنویس..این دوست من حرص کرده بود میگفت کاش یکی میگفت اسم خودمو کجا بنویسم؟؟!!! منم از این به بعد واسه استادا وبچه هایی که کار تحقیقاتی میکنن چایی می برم ومیگم اگه میشه اسم منم بنویسید.

واما ادامه مطالب.....

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 18 خرداد 1390

کلاس ECG

سلام سلام....
حال وحوصله نوشتن نداشتم ، یعنی اتفاق کم نیفتاد ولی برام جالب نبود یا جالب نمی دیدم...
NPO یعنی یک دارویی رو به صورت خوراکی به کسی ندن بچه ها میخواستن یادشون بمونه می گفتن مخفف نخور پدرسوخته الاغ.

کلاس نوار قلب یا ECG داشتیم ، همه بچه های کلاسمون بودن وتوی آمفی تئاتر بیمارستان بود ، وسطاش دکتر گفت : خسته شدید؟؟ بچه ها یه کم گفتن اره. گفت: CPU ها سوخت؟؟..درس رو ادامه داد ..بعد از یک ساعت باز گفت :  وضعیت  CPU ها چطوره؟؟ یکی از پسرای سال بالایی گفت: المنت( element) چسبوندیم..استاد گفت  سی پی یو هم دیگه تموم نه؟؟ پسره گفت: استاد نیم سوز بود دیگه کامل سوخت. یکی دیگه از پسرا گفت: مشکلی نیست استاد گارانتی داره . دکتر هم گفت: تو که یه نورون بیشتر نبود اونم ذوب شد.

چند روز پیش سوتی خونم افتاده بود پایین ،سوتی عجیبی دادم. پدر  محترم بنده در راهرو داشتن می رفتن منم طبق عادت که داش علی که رد میشه مشتی حواله بازوی ایشان می کنیم ، یهو شتلق مشتی بر بازوی پدر فرود آوردیم ، بابام یهو برگشت با خنده گفت: چیه؟؟ منم هیچی نگفتم وفقط تونستم لبخند بزنم...

همین ..میگم کم آرودم ...راستش افتادم دنبال یه کار دیگه تحقیقاتی باید به یه زمان خاصی برسونم و باید خیلی وقت بذارم...

واقعا به قول هاD گره کور  دچار یبوست فکری ونوشتن شدم..


شنبه 31 اردیبهشت 1390

همین چندروز...

خیلی بچه خوبی شدم ،پست امروزم کوتاهه...

 

1.        چند روز پیش یه کلاسی بود که سال پایینی ها هم بودن ، این عزیزان دل سال پایینی کلا تو دانشگاه خیلی تابلو هستن ،  تیپهای عجیب غریب زیاد می زنن ، آرایشهای  خاص ، مانتوهای جیغ ..بگذریم... دوتاشون که از جمله های رؤسای این قشر هستن نشسته بودن پشت سرما...یکی از بچه های شیرازی ما که اونم خیلی خوش تیپه ولی همیشه تیپای تمیز ومتعادل می زنه برگشت به کفش یکیشون نگاه کرد کفشش قرمز براق بود ، براق جیغااا..گفت چقدر کفشت قشنگه .بعد یهو کیف بغل دستیشو دید که اونم قرمز بود و فکر کرد مال اونه گفت  اینا باهم ست هست ؟؟یعد فهمید مال اون نیست و وقتی دید دوتاشون کفش قرمز وکیف قرمز واینا پوشیدن یهو گفت : چقدر شماها قرتی هستید...

من: ........

درحالی که کل ردیف ما که بچه های خودمون بودن داشتن می خندیدن وخودشم داشت می خندید دستشو گذاشت رو گلوش گفت: اینجام گیر کرده بود  باید میگفتم وگرنه خفه میشدم....خنده ما بیشتر شد....(ولی خوشم اومد خیلی خوب برگشت بهشون گفت..)

 

2.        یکی از شازده پسرای ما گه گاهی جوگیر میشه وبه جای ماشین موتور میاره..موتورش خیلی گیر داره وزود روشن نمیشه ، بعد کلاس من رفتم سوار ماشین شم بیام خونه  دیدم موتورش رو پشت سر من پارک کرده  وداره هندل!(درسته؟؟) میزنه روشن بشه ولی نمیشد ..گفتم : آقای.. بوکسول کنم؟؟؟!!! گفت : نه الان روشن میشه وشد...بعدش فکر کردم گفتم چقدر من پررو هستم ،اخه این حرف بود من زدم ،آخه به من چه...والا...

 

 

دوسه تا اتفاق باحال دیگه هم بود که میخواستم بنویسم ومربوط بود به یه مهمونی بعد دیدم خیلی شخصیه وبرای خودم فقط جالبه ..ننوشتم...بچه های خوبی باشید کامنت بدید..یادش بخیر اون زمانی که پستای من نزدیک 100 تا کامنت متنوع داشت..گذشت اون زمونااا...

جمعه 16 اردیبهشت 1390

واااای کلی اتفاق

سلام سلام..وای چه امتحان وحشتناک سختی دادیم ما..دعا کنید نمرم خوب بشه ، تشریحی در حد تیم ملی....امتحان قلب بود...

1.حذف شد....


2.مامانم به خاطر پله واینا زانوهاش یه کم درد میکنه واین ترم هم به خاطر ساعت کلاساش که زیاده داره بیشتر اذیت میشه ، رفته بود دکتر بهش گفته بودن که وزن وقدت خوبه ولی هرچی وزنتو کمتر کنی بهتره ،مامان منم جوگیر شروع کرد وزن کم کردن ،برنامه غذایی ومرتب...بعد دکتر بهش گفته مثلا میوه دو واحد ، مامانم از دانشگاه اومده بود بعد 6 ساعت کلاس خسته، میوه اورد بیرون و گذاشت روی میزو شروع کرد خوردن ،هی گفتم مامان!!! گفت بابا 2 واحدم رو دارم میخورم ،گفتم دقیقا دو واحد چقدره ، 2 کیلو؟؟؟ اخه جالب اینه روزی دو سه بار 2 واحد میخورد ..البه الان خوب شده ورعایت میکنن توپ....این دیگه شده بود جک ما ، هی میگفتیم مامان امروز دو واحدتو خوردی؟؟ علی گفت: مامان امروز واحد گیری کردی ؟؟ گفتم: نه گذاشته تو حذف واضافه میگیره...

3.یه استاد داریم خیلی باحاله یعنی خیلی ادم راحتیه  وکلا شوخی میکنه ، خیلی بامن صمیمی و راحته ویکی از دوستام که دکتر رو می شناخت گفت چون تو هم راحتی وخوب ارتباط برقرار میکنی واینا اینقدر باهات راحته وبیشتر خوشش میاد ،اخه سر مریضا که می رفتیم اول به من میگفت معاینه کنم واینا تا بقیه  ،البته من از این موضوع راحتم راستش یه دلیل دیگشم فکر کنم این باشه چون من از فـِس فــِس کردن بدم میاد ووقتی دکتر میگه افتالموسوپ رو از پرستار بگیر دیگه محلت نمیدم سریع میارم ولی مثلا بقیه بچه ها یک ساعت  وتازه من هی جا باز میکنم می چسبم بیخ دکتر ، یعنی همش تو دست وپاشم ...!!! مثلا یه بار بهمون گفتن از بالای سر یکی از مریضای ICU بریم بیرون که میخواستن ازش عکس بگیرن وماهم اومدیم بیرون ،یکی از پرستارا  مونده بود ووقتی اومده بیرون دکتر گفت: تو کجا بودی؟؟؟ به بقیه میگفت: بچه ها محلش ندید این اشعه داره.....(مورد 3 ، 4 و5 هم درباره همین دکتره..)


برید ادامه مطالب.....

ادامه مطلب ...
جمعه 26 فروردین 1390

Present قلب

بله دوستان وقت ندارم ولی اینو سریع  می نویسم ومیرم...

قراربود اخرین جلسه قبل از عید بنده موضوعی که استاد تعیین کرده بودن رو چند دقیقه ای کنفرانس بدم که استادمون بیمار شد ونیومده بود که حتی گفت بیمارستان هم نرفته چون خیلی حالش بد بوده ،وکنفرانس ما افتاد بعد عید

این هفته اولین جلسه قلب بود ،ومن باید ارائه میدادم ،از یه طرف امتحان  و از یه طرف هم حالش نبود وتنبلیم میومدو کامل آماده نکردم وفقط اولاش که قبل عید بود مسلط بودمو یه بار دیگه نگاه کردمو رفتم دانشگاه ،استاد خیلی از مباحثش مونده بود که درس بده وفکر کردیم اخرین جلسه است و خوب مطالب من هم زیاد بود ، شنگول صبح نرفتم پروژکتور و اینا رو اماده کنم ووقتی اومد رفتم پیش استاد وبهش گفتم: مطالبم زیاده  ووقتم نیست وشما هفته اخریه که هستیدو اینا اگه صلاح می دونید من اول کلاس نگم وبذارم اخر کار هروقت درس تموم شد ..اونم گفت نه همین الان بگی بهتره من یه جلسه دیگه میام ..منم تا لپ تاپو روشن  کنم ووصل  پروژکتور کنم طول کشید وشد 8 ونیم یعنی یه ربع شد تا فایلم اومدو اینا ..بالاخره کنفرانس 20 دقیقه ای شد 2 ساعت یعنی تا 10 ونیم بودم ،اینقدر خسته شده بودم دیگه پام مال خودم نیود ،بچه ها میگفتن می نشستی .گفتم روم نمیشد..آخه وقتی می نشستم روی صندلی استاد که پایین پیش بچه ها بود نگاهم میکرد خجالت می کشیدم وپا میشدن...

بالاخره تموم که شد ،داروهاش خیلی سخت وزیاد بود استادم قربونش برم من داشتم می گفتم،وسطش ادامه میداد وتوضیح بیشتر میداد ،خیلی نمک داشت میگفت من بگم یا شما می گید خوب منم میگفتم شما بفرمایید من بعدش میگم....ولی خوب بود اخه خیلی چیزا رو نگفته بودم...

اخرکار گفت بچه ها سوالی ندارید ازشون بپرسید...؟؟؟منم نگاه کردم به بچه ها واروم وبا خنده گفتم: جرئت دارید بپرسید ،استاد نفهمید ..گفتم : بعد کلاس ...(تهدید بود...) حالا یکی از پسرا سوال پرسید ودکتر تا اخر جواب داد ومن مجبور بودم وایسم تا تموم بشه ،میخواستم لهش کنم پسره رو....بعد کلاس گفتم: اقای...این چه سوالی بود پرسیدید؟؟ گفت : خیلی از مطالب رو نگفتیدااا...منم گفتم مثلا؟؟ اونم یکی دوتامورد رو گفت ..خوشم میاد میترا باهام بود گفت اونا مطالبش قلبی نیست مربوط به اورژانسه ،جدا همین بود اون مطالب قلبی نبود ...به قول میترا میخواست بگه  منم بلدم واین دوره رو گذروندم ،اومدم بگم اگه بلد بودی واسه چی پرسیدی؟؟؟کلاس بذاره مثلا..؟؟؟؟!!!...

فعلا همین...هنوز از بعد عید جرئت نکردم برم استادمو ببینم آخه مقاله رو ننوشتم...

برمیگردم ،کلی دلم واسه وبگردی تنگ شده..

یه موضوع باحال دیگه ،

یه اتفاق دیگه : چندروز پیش یکی از بچه هایی که توی فیس بوک توی لیست دوستانم هست و من طبق دو ستانش می شناسم وخودشو هیچ دفعه ندیده بودم وهم رشته هست ولی دانشگاه دیگه هست رو توی دانشگاهمون دیدم ، با دبیر انجمن علمیمون کار داشت...پسرم هست...من شناختمش ولی اون نه یا شایدم به روی خودش نیاورد ،حالا نه می تونستم سلامش کنم نه نکنم ،گفتم بکنم ونشناسه ضایع میشم..اخرم سلام نکردم،یعنی نگاه نکردم که مثلا ندیدم...


ادامه مطلب ...
شنبه 20 فروردین 1390

درخواست مرخصی استعلاجی

سلام

خوبید؟؟؟..بروبچس عزیز ودوستان بسیار محترم حال واحوال چه طوره...؟؟؟

این مدت خیلی سرم شلوغ بود والبته هست وبنده را بابت بی معرفتیم مبنی بر سرنزدن بهتون ببخشید خودم کلی دلم تنگ شده برای وبگردی ولی چه کنم وقت نبید والبته منم اگه بیام بشینم ویه وبلاگ برم چندین ساعت نشستم پای اینترنت ومتوجه زمان وساعت نمیشم...

راستش تا اخر اردیبهشت خیلی اوضاع به هم ریخته است ،3 تا امتحان بسیار دشوار دارم که امروز تاریخ دوتاش بعد از جلسه اساتید تعیین شد ولی یکیش مونده وبدبختم اگه بیفته وسط اینا یعنی اوضاع خیته....تازه کار مرکز هم باید مقالشو تحویل بدم یعنی بفرستم وقرار بود توی عید تمومش کنم وببرم ولی هنوز یه کوچولوشو نوشتم وتا اونجایی که امکان داره سعی میکنم اون ورا افتابیم نشه ،اخه فکر میکردم توی عید میتونم تموم کنم کلی کلاس گذاشتم وقُمپُز بیخودی اومدم نمی دونستم اینقدر سخته جمع وجور کردنش البته خداییش توی عید زیادی ول چرخیدم...

از حال روحیه مان هم بگوییم بد نیستیم ولی خوبم نیستم یعنی کلا میگم بی خیال ،این نیز بگذرد،بی خیال اینده وفکر بهش ما تلاشمون رو می کنیم وغصه نمی خوریم هر چی پیش اومد خوبه ونق نمی زنیم....البته این مدت دوستان زیادی باعث شدن یه کم امیدوارتر بشم  که اکثرا دوستان وبی بودن واز همشون تشکر میکنم...دارم سعی میکنم عادت کنم وقدرت طابق خویش را بالا ببریم تا از قاط زدن مجدد جلوگیری به عمل بیاید...

هی تصمیم میگیرم متحول شم ولی دوباره این موج دپرسی وناامیدی میاد ، تصمیم میگیرم حساس نباشم روی خیلی چیزا ،روی رفتار اطرافیان ، روی  اتفاقات ،روی برخوردا وخیلی چیزا ولی باز ....بی خیال

دعاکنید امتحانامو خوب بدم بر میگردم حتما..هــــــَــــ.....

راستی مهندس علی  وبلاگتون نمیاد نمی دونم چرا ولی صفحه رو نمیاره....

این جمله هم یهو جوشید:هر بار خسته شدن از زندگی اهداف ادمو بلند تر میکنه و سعی میکنی به هدف واتفاق محکم تری دل ببندی...

 تصمیم گرفتم با کارام مشغول کنم خودمو که کمتر وقت فکر کردن بی خود داشته باشم..با کارای روتین خودمو سرگرم کنم...

پنج‌شنبه 11 فروردین 1390

حالم گرفته

سلام
خیلی دلم گرفته،نمی دونم چرا..الکی..قرار بود یه پست جالب بنویسم از سرکار گذاشتن پسرخالم ولی حالش نیست ،بعدا می نویسم.....
نمی دونم چرا ،احساس میکنم به چیزای دورو برم بیخود دل می بندم یعنی به اتفاقات که قراره بیفته یا حتی خودم تصور میکنم قراره بیفته زود دل می بندم وبرای خودم می سازمش وبعد که نمیشه کلی دپرس میشم ومیخوره تو برجکم..الان خیلی حالم گرفته است..بی انگیزه ام ،کلا ناامید..داغونم اقا ..داغون...
تصمیم گرفتم یه تغییرات اساسی تو زندگیم بدم
شنبه 28 اسفند 1389

قلب وخون

سلام وصد سلام...
دوتا نکته بگم بعد اتفاقات باحال...
اولا اونایی که گوگل ریدرشون قاطیه وفیلتره واینا،  توی ادرسش یدون  s اضافه کن درست میشه یعنی بزنن hptts://……. ودادامه ادرس..،باتشکر از سید که ایشون اینو به من گفتن ویه چیز جدید این که حتی گفتن برای اینکه ایمیلاتون کمتر کنترل بشه هم برای جی میلتون یه s اضافه کنید مثل همون قبلی ...s مخفف security هست...
ثانیا ما امتحان داشتیم ومن خیلی خوب خنده بودم ولی نامرد استاد با اموزش دعواش شده بود وگفته بوده بچه ها رو اذیت میکنم وخیلی سوالاش سخت بود ،اخه به ما چه؟؟ما بدبخت...
ثالثا: درمورد اون استادی که پست قبل گفتم دکتر پزشک قانونی گفت خفش کردن..متاسفانه چون مجرد بوده خیلی چیزا میشه براش درست کرد مثل اینکه قضیه ناموسی بوده....ولی نبوده...
بگذریم اتفاقات خوب
کلاس قلب: استاد قلبمون خیلی باحاله . سه نوع اریتمی رو داشت توضیح میداد ،هی میخواست بگه مورد اولی واخری مشکلی نداره وفقط مورد وسط هست که باید بیشتر معاینه کنیم واینا..هی میگفت مورد اول ودوم که مشخصه ولی مورد وسط رو باید توجه کرد...دفعه اول که گفت هیشکی دقت نکرد وگفتیم اشتباه شده ولی تا اخر کلاس میگفت مورد اول ودوم ووسطی..باهربار گفتنش ما میخندیدم اخه نمی دونست اینقدر ما سرخوشیم که به مطلب دقت نمی کنیم وبه مدل حرف زدن دقت میکنیم...
داشت صرع رو توضیح میداد ،یه نوع صرع داریم که هیچ حالت خاصی نداره وفقط طرف چند ثانیه خیره میشه جایی وثابت میشه..یهو میترا گفت: فوت میخواد ،فوتش می کنیم...(قهوه تلخ)
هفته پیش یکی از بچه ها کنفرانس داشت ،اتفاقا این هفته هم قرار بود من کنفرانس داشته باشم که استاد این هفته تشریف نیاوردن وافتاد بعد عید...داشتم میگفتم بهار دوستم که کنفرانس داشت قبل کلاس رفت آب خورد ولیوان یه بار مصرف آبخوری رو دوباره آب کرد وبا خودش اورد ،گفتم چرا میاری ؟؟گفت : اخه وقتی میخوام کنفرانس بدم یهو تشنم شد یا صدام گرفت آب دم دستم باشه ،حالا جالبه لب لیوان به علت رژ صورتی ایشان صورتی شده بود که با انگشت پاک کرد ولی هنوز یه کم بود...وسط ارائه دادنش یه کم از اب خورد وگذاشت کنار ....وقتی تمام شد واومد سرجاش نشست واستاد هم سرجاش پشت میز نشست ،یک اتفاق باحال افتاد ، استاد هی تشنش شد وهر بار یه قلپ ازش میخورد ،ماها که حواسمون بود کلی خندمون گرفته بود ،ول کنم نبود تا اخرشو یه کم یه کم خورد..استاد پیرمدر ومشخصه اصلا حواسش نبوده که اون خورده....به قول ابجی خانوم اخرش باید می رفتیم ببینیم استاد رنگ رزش چه رنگی بوده وچه رنگی زده بوده...!!!!
کلاس خون:
همیشه ردیف اول وگاهی دوم خالیه وبچه ها ترجیح میدن عقب بشینن ، البته درس دادن استاد از روی اسلاید هم بی دلیل نبوده که باعث میشد ردیف اول ادم اذیت بشه وعقب تسلط بیشتری داشت..جلسه اخر استاد گیر داده بود حالا که تعدادتون کمه بیایید جلو .هی گفتیم استاد ردیف اول گردنمون درد میگیره ونمی تونیم بنویسیم ،اسلاید نشون میدید واذیت میشیم ...استاد گفت: خوب حالا که تعدادتون کمه ، بیایید جلو گردنتون دردر نمی گیره....(شما ربط اینا رو به هم تشخیص بدید..)منم سریع گفتم: استاد چه ربطی داره؟؟ استاد هم همین جوری منو نگاه کرد وخوب چون جوبی نداشت هیچی نگفت،یعنی بیشتر وا رفته بود....پری میگفت: ای بمیری..لااقل دودقیقه میذاشتیبگذره..تو کسی رو ضایع نکنی می میری؟؟؟!!!!!
تو دهه فجر بود یه بیماری خونی رو داشت میگفت بعد گفت همین بیماری که شاه داسته..همه با تعجب گفتیم:شاه؟؟!!! گفت: اره شاه شاهنشاه آریامهر ...من اروم گفتم:لا اله الا الله  استاد باز بصیرتتون کم شده؟؟ حرفهای سیاسی در دهه فجر..
سه‌شنبه 24 اسفند 1389

امنیت جانی

خیلی ناراحتم..آخه یکی از استادامونو رفتن توی مطبش کشتن...از دیروز که فهمیدم خیلی قاطی کردم ،خیلی دکتر محشر وخوبی بود، متخصص جراح بود...یه اقای 50 وچندساله مجرد ، همه دوستش داشتن وازش تعریف میکردن که درس دادن وعملاش چقدر خوبه...

آخه چرا یه پزشک توی مطبش امنیت جانی نداره..البته گفتن دزدی بوده ولی دروغه چون به وضع وحشتناکی کشتنش ، مطبش حیاط داشته ،اولش زدن تو سرش وضربه مغزی شده بعد کشوندنش تا حوض توی حیاطش وسرشو کردن توی حوض و شیر آب رو باز کردن تا صبح تو حوض بوده که دیگه صبح طی پی گیری خواهرش که نگرانش شده توی حوض مطبش پیدا کرده..

خیلی ناراحتم...

چهارشنبه 18 اسفند 1389

ارتباط بین بینی وعروس شدن...

ما نفهمیدیم چه ارتباطی بین این دو  مساله هست هرکی فهمیده یا دیده من دماغمو عمل کردم میگه داری عروس میشی؟؟میخوای عروس شی؟؟؟اخه بابام جان چه ربطی داره ؟؟؟!!!..مگه خودم ادم نیستم مگه خودم قیافه خودم برام مهم نیست فمگه نمیخوام خودمو ببینم؟؟!!!!

رفتم مرکز تحقیقات بعد از چندبار رفت وامد بالاخره استاد محترمه رو پیدا کردم ،بعد از 3 هفته و دراصل بعد از 2 هفته که من بینیمو عمل کردم منو دیده ،اولش خندیده میگه ،خانوم دکرت دماغ نو مبارک..بعد گفت :میخوای عروس شی؟؟من :نه...

خانوم دکتر: پس وقتی پفش خوابید میخوای عروس شی؟؟؟

من: نه به خدا...اخه چرا...؟؟؟!!!

 

کلی حرصم گرفت اخه یه جشنواره بین المللی در راه است ومن راحت می تونستم خودمو برسونم وکاری که انجام دادمو جمع وجور کنم وبفرستم ولی دیر بهم خبر دادن وقتی بهم گفت که وقت فرستادن abstract تموم شده بود، گفتن سریع بنویس که زیر سبیلی ردش میکنیم ولی یهو بحث عملم پیش اومد و4 ،5 روز طول کشید وگفتن دیگه نمیشه..خیلی میخواستم برم ،اخه همایش بین المللی بود ،یه کمی بهم امید میداد ،یه نقطه روشن بعد از مدتی...

   1      2      >>