X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 16 اسفند 1389

واما داستان دماغ

بالاخره بعد از 4 سال یا حتی بیشتر یه دکتر منو راضی کرد ومن قبولش داشتمو به عمل رضایت دادم....راستش از قبل کنکور قرار بود برم ،بلافاصله بعد کنکورم رفتم پیش دکتری که دوست قدیمی بابام بود ومتخصص گوش حلق وبینی یاهمون  ENT بود، اونم عکسایی که داشت بهم نشون دادو گفت با چیزایی که تو میگی من نمی تونم ،تازه 2 جلسه کامل باهام حرف زد وتوجیهم کرد که اصلا عمل نکنم وحساسیت بی خود خودته واز این حرفا  ، به قول خودش وظیفه پزشکیش بود که کامل بهم اطلاعات بده  ومن واقعا از این اخلاقش خوشم اومد که به فکر ونظر مریض احترام می گذاشت واینا...

اخه من اولا میخواستم ترجیحا متخصص  ENT باشه تا جراح پلاستیک که عوارضش کمتر باشه ، مشکل تنفسی بعد عمل ، صدای تو دماغی، عوض شدن صدا ،تابلو شدن دماغ که از 400 فرسخی داد برنه دماغ عملیه، از این بینی هایی که تا رودشون توش پیداست ، و....نداشته باشم ، تو مطب هر دکتری هم که میرفتم کامل توضیح میدادم ،اخه معمولا دماغایی که استخوانی هست رو خیلی خوب وتمیز عمل میکنن مشکل سر دماغایی هست که یه کم غضروفی یاهمون گوشتی باشه ،مال من  نه خیلی زشت بود نه خیلی خوب فواقعا حساسیت خودم بود ..حتی یه دکتری رفته بودم که اخرش گفت با متدی که من عمل میکنم نمی تونم ومی گفت دختر توبا این منطقت بازم میخوای عمل کنی ،تو منو هم توجیه می کنی.....میگفت بعضی مریضا میان میگن فقط میخواهیم عمل کنیم مهم نیست چی بشه وچنددرصد تغییر کنه ولی من بالای 70 درصد تغییر میخواستم که زیر بار نرفت.....از چرخیدن تو ی دکترای تهران ویزد وشیراز آخر رسیدم به مشهد و قطعی شد..

از اذر ماه تاریخ عمل تعیین کردم ولی به خاطر کلاسام وامتحانای کورس ها هی عقب جلو کردم تا 24 بهمن درست شد....روز قبل عمل رفتم مطب که اخرین بار دکتر ویزیتم کنه ، یه خانوم دکتری بود ماه..فاینقده یطون بود فکر نکنم تو کل روز بیش از یه بار پشت میزش بشینه همش یا به میز تکیه داده بود یا روی میز نشسته بود یا روبروی مریض برای معاینه کلا خیلی ورجه وورجه میکرد وخوش اخلاق بود...مامانم اومده بود که فقط منو منصرف کنه وخانوم دکتره هم مامانمو راضی کرد ،اخه مامانم می ترسید ،اولا سابقه بد داشتم ،یادتونه که یه بار گفتم 5 سالم که بود لوزه سوم عمل کردم وتوی شب خونریزی کردم که اگه مامانم نفهمیده بود الان زبل نداشتید،خوب مامانم می ترسید..بعدشم خودم استرس داشتم  ولی فقط برای اینکه بعدش چه مدلی میشه واز چیزی که هست بدتر نشه...

بالاخره همون شب رفتم ازمایش خون ودکترم گفت یه کم انحراف داری رفتم رادیولوژی وبالاخره خیلی چرخیدیم....من همیشه از یه دستم خون میاد از یکی نه ، از یه دستم خون نیومد که بعدش دیدم کل دشتم کبود شده اخه چون خون نمیومده پرستاره سوزن رو هی عقب جلو کرده بود ورگم پاره شده بود وتمام اون قسمت دشتم کبود بود وشدید درد میکرد...

فردا صبحش رفتیم بیمارستان واتاقمون واینا...

ادامه مطالب رو دقت بفرمایید...

به جز من ،2 نفر دیگه هم عمل داشتن ، یه خواهرشوهر وعروس ..از لحاظ سنی نزدیک من بودن وخیلی باهم دوست شده بودیم ، جالب بود عروسه از آمپول می ترسید وتاحالا پنی سیلین نزده بود حالا اومده بود عمل کنه....هردوشون رفتن واومدن وبا اومدنشون مامان من بیشتر روحیه اش رو می باخت وکامل استرس ونگرانی رو توی چهرش میدیدم....هیچ جوریم نمی تونستم ارومش کنم ،اخه قبلش هم منو ابجی خانوم شوخی میکردیم که وای اگه یهو برق بره دستگاه  ventilator قطع بشه وای اکسیزن به مغزم نمیرسه ومشکل مغزی پیدا میکنم ،باز ابجی خانوم می خندیدی که فکر کن زیر عمل در نیای ومیگفت بگید اخر کار پولشو حساب میکنیم اگه زنده نموند برای کفن ودفن استفاده کنیم....اینا مال خیلی قبل بود وشوخی بود ولی مامانم همین ها  هم براش مهم شده بود...

ساعت 1  یکشنبه 24 بهمن من با پای خودم رفتم توی این آسانسوری که می رفت اتاق عمل ، مامانمو یه ماچ سفت کردم وکامل دستای مانم که به هم می مالید وچشایی که داشت به طرف سرازیر شدن از استرس میرفت رو دیدم اگه وایساده بودم خودمم می زدن زیر گریه از گریه مامانم...رفتم تو اتاق عمل وکلی فضولی کردمو رفتم توی اتاق خودم که تکنسین اومدو سلام واحوال پرسی وگفت بخواب وبعد هم متخصص بیهوشی اومدو یه اقای  میانسال که خیلی اروم ومهربون بود یعنی همش لبخند بود وخیلی به ادم اطمینان میداد وبعدشم خانوم دکتر اومدو حال واحوال کردیم وبه دکتر بیهوشی گفت اقای ... این همکار خودمونه ها ،سفارشی باشه...من دیگه هیچی نفهمیدم تا وقتی یه صدایی بهم گفت تختت شمت راستته خودتو بکشون روی تختت (توی اتاق خودم بودم وداشتن روی تخت خودم می خوابوندنم ) ودر اون حالت نیمه هوشیار مامانم که بابا ی سرم بود وبابام که دستمو گرفت ، ساعت ملاقات بود وبابام تونسته بود بیاد بالا ، منم دست بابامو گرفتمو فشار دادو گفتم :ببخشید..نمی دونم احساس میکردم خیلی اذیتشون کردم سر این قضیه ،استرس ، این که وقت بذارن بیان مشهد...مامانم هم گفت: حالا نمیخواد حرف بزنی بخواب...حالا فکر کنید توی این وضعیت وهیری ویری یکی زنگ زده بود به موبایل مامانم که برای امر خیر مزاحممون بشن...،میخواستم بگم ادرس بیمارستان رو بده بیان..والا...

جالب بود اون دوتا همش داشتن اه وناله میکردن ولی من اصلا درد نداشتم وتازه عروسه که باحال بود وقتی پنی سیلینشو بهش زدن یک جیغی کشید که نگو...منم نمی دونم چرا اصلا هیچپی برام درد نداشت که مامان یکیشون میگفت از زبل یاد بگیرید برای اینکه مامانش اذیت نشه ببین چقدر ارومه....

شوهر عروسه زنگ زده بود حالشو بپرسه، گفته بود حالش خوبه واینا وبالاخره درد داره یه تیکه ازش بریدن واز بینیش جدا کردن (با خنده وشوخی می گفت) پسره جواب داده بود اشکال نداره اینقدر خودتو لوس نکن ، اون وقتی ما رو ختنه میکردن شما کجا بودید؟؟ما اینقدر ناله کردیم؟؟اون وقت هم از ما یه چیزی بریده بودن...کلی سر این قضیه خندیدیم....

فرداش ساعت 12 ظهر مرخص شدم واومدم هتل..اهان یادم رفت داش علی اس ام اس زده بود خوشگلا رو میگیرن وخیلی برام جالب بود ،من که همش داشتم اس ام اس بازی می کردم با دوستام...

شب رفتم مطبش که تامپون بینیم رو بکشه ، قبل من یه دختره بود خدا نصیب نکنه یک جیغایی میزد که همه تعجب کردن فمه خود دکتر بعدش میگفت : تو که مثل این سوسول نیستی ..اه...

تامپون رو خودش برام کشید ونداد دست پرستارش اخه مامانم مجبور شده بود به خاطر کلاساش برگرده ومن با بابام بودم که دکتر گفت مامانت خیلی توصیه کرده واینا ، خیلی خونریزی کرده بودم وکامل خون های گرم تازه ،به حدی که زمین مطبشو پرخون کردم که مجبور شد سرایدارش بیاد تمیز کنه...گفت سر عمل هم خیلی خونریزی کردی که بهت نمی دونم چی زدم که بهتر شده ،هی میگفت خدارو شکر مامانت اینجا نیست وگرنه اینا رو می دید غش میکرد....

فرداش من با قطار برگشتم ،اخه دکتر گفت چون دماغت بسته هست با هواپیما نرو که اذیت نشی....

دوسه روز اول که مثل مرده بودم اینقدر  حالم بد بود که 4 تا پتو انداخته بودم بازم می لرزیدم ،علی با تی شرت می گفت : زبل سر نیست که ...در حدی که کافی بود از حالت خوابیده یه دقیقه بلند شم سرم گیج میرفت. اولین نفری که اومد ببینتم مامان  بزرگم بود که من گفتم الان این بخیه واین وضعیت ببینن حالشون بد میشه ولی اصلا زل زده بودن بهم وباهام حرف میزد..الهی قربون همه مامان بزرگای دوست داشتنی برم..به مامانم گفته بودن این بچه رو تقویت کن ولش کنی میمیره...

کم کم پاشدم..امتحان غدد  داشتم ،دقیقا یک هفته بعد عمل، مجبور شدم با همون پانسمان واسپیلنت گچی با ماسک برم یونی ولی خوب کبودیای صورتم یا همون به وقل خودم سایه های بنفش پشت چشمم بود...اولش رفتم پیش اموزش وکلی مظلوم بازی واونم گفت به استادش میگم که خدارو شکر خودمون پاس کردیم ونیازی به تذکر اموزش نداشتیم ف بعد رفتم تو یکی از کلاسای خالی تا امتحان شروع بشه که بچه ها کمتر ببینن منو...تا اومدم بیرون که برم ، 2 تا از دخترا و2 تا از پسرا وایساده بودن وسط راه اومدم برم پیش دوستم که یکی از پسرا دید ،یهو با ترس وحالت عجیبی گفت: خانوم زبلستانی تصادف کردید؟؟؟وای چی شده ؟؟؟ ..منم زیر ماسک بهش می خندیدم ولی اون نمی دید...دیگه دوستم که گفت اونم اروم گفت: خوب از اول بگید عمل کردید ما که مُردیم..

سرجلسه امتحان اولاش خوب بود اخراش همه سوالا رفته بود تو هم.....

چهارشنبه  4 اسفند یه روزه رفتم مشهدو پانسمانشو باز کردم...تمام کارهامو خود خانوم دکتر انجام داد که دوسه تاز مریضا هی میگفتن: خدا بده شانس، همه کارهاشو خود دکتر براش انجام بده اخه پرستارش یه کم جدی بود یکی ناله میکرد میگفت : این لوس بازیا چیه....باورم نمیشد یه بینی مسخره اینقدر درد داشته باشه.، من احساس کرده بودم توی یکی از مجراها  پنبه گیر افتاده فاونم اومده معاینه کنه که وضعیت بخیه ها و کلا همه چی رو ببینه ،وقتی با این دستگاه کرد تو بینی وبازش کرد یعنی جونم بالا اومد وفقط دست دکترو گرفته بودم وفشار میدادم وهمین جوری غیر ارادی از گوشه چشمم اشک اومد....یک ساعت توی مطبش گفته باشم تا چسب زدن یاد بگیرم به همه با دو سه جلسه یاد میداد به من سر یه جلسه ،هی میگفت بزن ببینم یاد گرفتی...اینقدر این چسب رو کنده بودمو دوباره زده بودم که پوست بینیم قرمز شده بود....بالاخره برگشتیم وتوی راه اتفاقی دوتا از دوستان مامانم رو دیدیم....

اتفاق جالب توی قطار هم افتاد که حوصلشو ندارم والبته برای خودم جالبه .....

بالارخه بعد 3 هفته این امر خیر هم با اصرار قرار شد جمعه اش بیان خونمون آخه هفته قبل عمل میخواستن بیان مامانم بهونه آورده ومیگفت دیدم خودت همین جوری استرس عمل داری،تازه درس هم دار ی گفتم بعد عمل باشه یه استرست کم بشه....جالب بود مامانم کامل امادشون کرد که یهو منو با اون وضعیت دیدن جا نخورن...همین....قضیش تموم شد نپرسید چی شد واینا....

این اخریش هم بگم .یکی از دوستای شیرازیم میگفت زبل حالا که اینقدر خرج عملت کردی بیا شب جمعه برو خرجشو در بیار...گفتم: دکتر گفته تا 6 ماه کار سنگین نکنم...خودم از جوابی که دادم تعجب کردم، دوستم که دیگه هیچی....الانم هرکاری تو خونه میگن بکنم میگم دکتر گفته کار سنگین نکنم...

 

این هم اندر بابا این بینی ما...چقدر این بینی داستان داشت نمی دونستم....