X
تبلیغات
رایتل
شنبه 31 اردیبهشت 1390

همین چندروز...

خیلی بچه خوبی شدم ،پست امروزم کوتاهه...

 

1.        چند روز پیش یه کلاسی بود که سال پایینی ها هم بودن ، این عزیزان دل سال پایینی کلا تو دانشگاه خیلی تابلو هستن ،  تیپهای عجیب غریب زیاد می زنن ، آرایشهای  خاص ، مانتوهای جیغ ..بگذریم... دوتاشون که از جمله های رؤسای این قشر هستن نشسته بودن پشت سرما...یکی از بچه های شیرازی ما که اونم خیلی خوش تیپه ولی همیشه تیپای تمیز ومتعادل می زنه برگشت به کفش یکیشون نگاه کرد کفشش قرمز براق بود ، براق جیغااا..گفت چقدر کفشت قشنگه .بعد یهو کیف بغل دستیشو دید که اونم قرمز بود و فکر کرد مال اونه گفت  اینا باهم ست هست ؟؟یعد فهمید مال اون نیست و وقتی دید دوتاشون کفش قرمز وکیف قرمز واینا پوشیدن یهو گفت : چقدر شماها قرتی هستید...

من: ........

درحالی که کل ردیف ما که بچه های خودمون بودن داشتن می خندیدن وخودشم داشت می خندید دستشو گذاشت رو گلوش گفت: اینجام گیر کرده بود  باید میگفتم وگرنه خفه میشدم....خنده ما بیشتر شد....(ولی خوشم اومد خیلی خوب برگشت بهشون گفت..)

 

2.        یکی از شازده پسرای ما گه گاهی جوگیر میشه وبه جای ماشین موتور میاره..موتورش خیلی گیر داره وزود روشن نمیشه ، بعد کلاس من رفتم سوار ماشین شم بیام خونه  دیدم موتورش رو پشت سر من پارک کرده  وداره هندل!(درسته؟؟) میزنه روشن بشه ولی نمیشد ..گفتم : آقای.. بوکسول کنم؟؟؟!!! گفت : نه الان روشن میشه وشد...بعدش فکر کردم گفتم چقدر من پررو هستم ،اخه این حرف بود من زدم ،آخه به من چه...والا...

 

 

دوسه تا اتفاق باحال دیگه هم بود که میخواستم بنویسم ومربوط بود به یه مهمونی بعد دیدم خیلی شخصیه وبرای خودم فقط جالبه ..ننوشتم...بچه های خوبی باشید کامنت بدید..یادش بخیر اون زمانی که پستای من نزدیک 100 تا کامنت متنوع داشت..گذشت اون زمونااا...