X
تبلیغات
رایتل
شنبه 15 مرداد 1390

کلی اتفاقات جدید بعد یه غیبت صغری....

سلام  بردوستان گرامی وبزرگوار...وااااای  چقدر نبودم اینجا دلم تنگ شده...
خیلی داغونم ، باوجودی که از لحاظ روحی خیلی حالم بده ولی چون از قبل برنامه داشتم که امروز بیام بنویسم  اومدم، دعام کنید کارام درست بشه . دانشگاه مسخره داره اذیتم میکنه سر یه اشتباه خودشون واستاد...
این پستم طولانیه نق نزنیدااا...

1. کلاس داشتیم رفتیم ای سی یو، دکتر میخواست دق کردن (نمی دونم چه جوری توضیح بدم ، با حالت خاص به بدن ضربه می زنند برای اینکه بعضی مشکلات مثل مایع بودن در ریه یا هوا بودن در شکم یا بزرگی کبد و...را متوجه بشوند) انجام بده به پرستار گفت هیچکدوم از مریضاتون آسیت (تجمع مایع در حفره شکم ) ویا تجمع هوا با باد ندارن؟؟ پرستار گفت چرا تخت 2 . تخت دو رو قبلا معاینه کرده بودیم وخیلی خوب نمی شد باهاش کار کرد ، دکتر با خنده گفت : اون بادش در رفته.......

2. یه مریض دیگه به خاطر تکونای خیلی شدیدی که خورده بود این لوله اکسیژنش که توی سوراخای بینیش باید باشه از بینیش در اومده بود وافتاده بود زیر پلک چشمش و زیر چشمش بود . دکتر اولش که دید گفت: بــــــله این مریضم که داره تنفش چشمی می گیره...

3.یکی از دوستام کار تحقیقاتی میکرد ، دکتر براش نامه نوشته بود که پرونده هایی که نیاز داره بهش بدن ، بعد گفتن باید نامه به پاتولوژی بنویسه چون اصل کارش اونجاست ، به متخصص پاتولوژی بیمارستان نامه داد که کمکش کنن وبعد هم به دوست من گفته بود اسم خانوم دکتر ( متخصص پاتولوژی) رو هم بنویس. اونم گفته بو.د باشه و رفت پیش دکتر، دکتر هم که مسئوله کل آزمایشگاه هست برای متصدی  که لیسانس بود نوشته بود که خانوم فلانی  به خانوم دانشجو بهش پرونده رو بدید، واونم رفته بود سه چهارتا پرونده داده بود بهش وجای بقیه پرونده ها هم نشونش داده بود که از فردا دیگه خودش برداره ، بالاخره روز اول که تموم شد رفت تا از خانوم دکتر تشکر کنه اونم یهو گفته پس تو مقالت اسم خانوم (متصدی ) رو هم بنویس..این دوست من حرص کرده بود میگفت کاش یکی میگفت اسم خودمو کجا بنویسم؟؟!!! منم از این به بعد واسه استادا وبچه هایی که کار تحقیقاتی میکنن چایی می برم ومیگم اگه میشه اسم منم بنویسید.

واما ادامه مطالب.....

4. یه کلاس داشتیم که استادش یه خانوم خیلی خوش اخلاق بود ومال دانشگاه ما نبود .، صبح کلاس بود . پسرا نشسته بودن ته کلاس و باهم داشتن صبحونه می خوردن.استاد  اومد یه سوال بپرسه گفت خوب از اقایون می پرسیم ولیست رو نگاه کرد و یه اسم گفت:، اتفاقی اون داشت صبحونه میخورد ، خندید وگفت: اقای دکتر که دارن صبحونه میخورن ،ما مزاحم صبحونه خوردنشون نمی شیم. نفر  بعدی رو که صدا کرد  اتفاقی بغل دستش بود که اونم بله...یهو که اسمشو گفت کلاس از خنده رفت رو هوا ، دکترم گفت خوب شما هم که...نفر بعدی باز بغلیشون بود ولی دیگه نیخورد . خانوم دکتر گفت: فکر کنم شما دیگه صبحونتون تموم شد ، بفرمایید ..وقتی پرسید با همراهی خود خانوم دکتر جواب داد یهو همون پسر اولی که استاد صداش کرده بود گفت : احسنت ...کلاس پکید از خنده...

5. روی سقف کلاس یه دریچه ای هست که میگن مربوطه به کانال های کولر که بین طبقات رد میشه (مثلا ساختمون خیلی مهندسیه). دقیقا این دریچه  جاییه که اگه استاد وسط وایسه برای درس دادن بالای سرشه ،استاد داشت اسلایداشو نشون میداد و درس میداد یهو دریچه باز شد ویه گربه ای آویزون بود و زورکی خودش کشید بالا که  بره . یه گربه سیاه..بچه ها هم یهو دیدن جیغ و....


6. استاد داشت درمورد انتقال بیماری ها میگفت ومیگفت چون معتادا خیلی بیماری به هم منتقل میکنن به خاطر سرنگ مشترک استفاده کردن ، وزارت بهداشت برنامه ای رو اجرا میکنه که میان مکان هایی درست میکنن برای معتادای تزریقی وبهشون سرنگ رایگان میدن ومیگن بره همونجا سرنگ بهش میدن تزریق بکنه وبعد بندازه دور وبره برای اینکه لااقل جلوی انتاقل بیماری رو بگیرن وبعدش کم کم ترکشون میدن با متادون واینا...بچه ها خندیدند ،گفت جدا هست . تازه نهارشونم میدن ومیگن برن..من گفتم: استاد فقط سرنگ میدن یا موادشم میدن ما بیایم....؟؟؟


7. 2 تیر یه امتحان داشتم ،نمی ذارن کیف ببریم سرجلسه  وبعدش که از امتحان اومدم  دیدم بله موبایلمو دزدین تپل...حالا از این ور به اون ور ولی خوب دیگه برده بودن....


8. تولد یکی از دوستام بود ، رفتیم خونشون ، اخرکار ما تو آشپزخونه داشتیم ظرفا رو میذاشتیم یهو یکی از بچه ها که اسمش هانیه هست یه آهنگ گذاشت وخودش جوگیر شد رفت وسط شروع کرد ترقص ...منم یهو نگاهش کردم وحواسم رفت بهش که داشت خل بازی در میاورد ، دستمو با چاقویی که تو دستم بود بریدم ..کلی خندیدیم ، یکی دیگه از بچه ها میگفت : چه میکنه این هانیه؟؟!!!...گفتم الان میرم لباسشم پاره میکنم کامل یوسف وزلیخا بشه....


9.رفته بدیم باغ ، نمی دونم چی شد من وپسرخالم افتادیم روی کل کل کردن سر اب ریخت (پسرخالم سوم دبیرستانه ونمی دونم چرا کلا خیلی باهم دوستیم والبته همه زیاد باهاش شوخی میکنن واونم کم نمیاره..) بالاخره هی یه استکان آب ، یه لیوان آب...هی گه گاهی یه آبی به هم می ریختیم تا اینکه دوتامون دوتا کاسه بزرگ پر اب کردیم ودنبال هم ، اون یهو ناغافل ریخت ومنو خیس کرد ولی برای ابی که من ریختم جاخالی داد وفقط یه کوچولو خیس شد ..رفتم به شوهرخالم گفتم : این کارای پسرتونه..اونم گفت: وایسا بیاد ، وقتی اومد گفت پسرم چرا کم ریختی این که هنوز آستینش خشکه....بعدش خالم رفت ظرف بشوره منم باهاش رفتم و یکی از کاسه ها  رو پر از اب کردم و بی خیال رفتم..پسرخالم نشسته بود گوشه وتو فکر خودش بود یعنی سرشو انداخته بود پایین و دوتا دستش روی پاشونیش یود تقریبا حالت چمباتمه زدن  ، من بغلش که رد شدم یهو ظرف اب رو از توی یقه اش ناغافل ریختم توش ورفت تا انجا که نباید میرفت و خیس شد...دیگه مجبور شد لباسشو در بیاره...شوهرخالم که دید گفتم: محمد ، پسرم ، عزیزم , ضایع شدی؟؟!! کم آوردی؟؟!!.....


خوب اینم از اتفاقات این مدت..با اجازه...