X
تبلیغات
رایتل
شنبه 30 مهر 1390

یک روز واقعا شلوغ

سلام سلام....وای دلم تنگ شده واسه دوران اعتیاد به وبلاگ،همه اینقدر سرشون شلوغ شده که  کم میان.
واما ، منم کلی کارو بدبختی وامتحان ودرس داشتم  ولی امروز اتافاقات زیاد بود والبته بعضیاش جالب و میخوام بنویسم...

 امروز از هفته پیش تصمیم داشتم کلا دانشگاه وهمه چی رو بپیچونم وبشینم درس بخونم  وفقط یه برنامه ملاقات با استاد محترم رو داشتم که چشمتان روز بد نبیند همه چی ریخت به هم.  با دوستم جمعه هماهنگ کرده بودیم که اول هفته است  وبریم دنبال کارای اموزشی ، اخه یه نمره از استاد باید بگیریم واموزش میگه خودتون برید دنبال کارارش واستادش ، فقط هم مشکل من ویه نفر دیگه بود...یعنی خدا بده شانس که من با این افتادم ، یک ادمی هست.....یعنی اگه بهم می گفتن توی گروه 20 نفره هم گروه هم بشید قبول نمی کردم حالا افتادیم باهم. تا قبل از اینکه ازدواج کنه که باباش یه چیزی ، باباش خیلی خوبه ف خیلی توپن ، پولدارن ..خفه کرده بودید خودش رو و به دنبال اون ماها هم خفه می شدیم. وقتی هم پای بدبختیش میفتاد دیگه بدبخت ترین بود ، من موندم اینا رو از کجا در میاورد.....باباش براش بت بود یعنی میگفت بمیر می مرد ، مثلا میخواست ازدواج کنه ،اگه بابام بگه خوبه خوبه یا مثلا یه پسره اومده بود واینا ،من چون آشنای یکی از دوستای دیگم بود فهمیدم ، خود دختره میخواست ، باباش نمی خاست...بابام هر چی بگن؟؟یا مثلا پسره گفته بود یه شهر دیگه . میگفت اگه بابام گفتن برو میرم..درسته ادم باید باباشو قبول داشته باشه ولی نه اینکه.....مامانشم همین جوری بود یک قمپز هایی  میومد مثلا یه مشکلی بود میگفت من الان با معاون وزیر صحبت کردم گفته این واون.....یا همین دختره یکی از درساش رو افتاده بود بعد یهو در اومد که مامان من دیالیز میشه ، رفته تو نوبت پیوند وکلی اتفاقات اسف ناک ودردناک...یعنیا موجودیه...حالا که ازدواج کرده که با شوهرش ما رو خفه کرده ،تو خوشیاش شوهرش فرشته است توی ناراحتیاش خانواده شوهرش ابلیس....


ادامه مطالب....


صبح ساعت 8 دانشگاه بودم ، اونم اومد، تا دم در اتاق اموزش رفتیم یهو گفت من دستشویی دارم ومیرم ، گفتم وای میستم تا بیای گفت : نه من روم نمیشه ، من یه چیزی....فک میکنه من حال میکنم برم بپرسم.....بعدش میخواستیم بریم بیمارستان  گیر داده با من بیاد منم نمی خواستم گفتم کاش زنگ زده بودی به آژانس .گفت ماشین دارم  ولی برنداشت. بالاخره رفتیم اونجا و کارامون که تموم شد گفتم زهرا من کار دارم باید برم جایی ،وسط راه پیادت میکنم گفته باشه ، گفتم دم میدون ؟؟گفته باشه وقتی وایسادم میگه چرا اینجا؟؟؟ میگم من که گفتم دم میدون ف گفته من فکر کردم دم میدون دانشگاه ،میدون دانشگاه دقیقا یعنی دم در دانشگاه چون درش اون ور میدونه...گفتم خسته نباشید...پیاده نمیشد ونشست تا برسونمش ..اینقدر حرصش کرده بودم..کارم که تموم شد رفتیم بیمارستان نزدیک داشنگاه که استاد رو ببینیم ، وایسادم تا بیاد وتا توی بیمارستان اومد یهو غیب شد و رفت که من نمیام ،من روم نمشه ، گفتم من برای نمره خودم حرف میزنم کاری به تو ندارم گفت باشه..می دونست که اگه کار من درست بشه کار اونم درست میشه...گفته من روم نمیشه چون استاد ان دفعه به من گفته  تو که شوهر رزیدنت... تو که شوهرت نفر اول اینه ، تو چرا؟؟؟!! گفتم :اون اینا رو از کجا میدونه؟؟گفت:خودم بهش گفتم...(تو دلم گفتم الحق که عقده ای هستی) ...رفتم حرف زدم وعصبانی اومدم بیرون میگه چی شد؟؟گفتم گفته با دکتر ..اموزش حرف بزندی. (این اقای دکتر خیلی ادم خوبیه وهمه کارامون رو اون درست میکنه) برگشته میگه من میرم باهاش حرف میزنم منم عصبانی گفتم خسته نباشید ، زحمت می کشید ، اینقدر حرصش کردم وبعد هم به اموزش گفتم خواهشا این رو از من جدا کنید ....نمی تونم....آخرم مطمئنم ماشین نداشت الکی میگفت....

رفتم پیش استاد پاتولوژی اتفاقی یکی از اینترن ها که سر یکی از کارای تحقیقاتی خیلی کمکم کرد وباهم دوستیم دیدم ،سلام کردم جواب نداد و بعدشم که خداحافظی کردم جواب درست نداد ، خیلی ناراحت شدم وخورد تو پرم انتظار داشتم جلو استاد تحویلم بگیره...بعدش اتفاقی توی راهرو دیدمش گفتم آقای دکتر ،2 ریال آدمو تحویل بگیرید ، گفت:کجا؟؟گفتم پیش خانم دکتر...گفت: ببخشید ، بی ادبی من رو ببخشید ،نفهمیدم ،امروز عصبانی هستم اصلا حواسم نیست....نمی دونم ولی یه لحظه احساس کردم چقدر رک وپررو هستم....نه؟؟؟

بعدش رفتم بیمارستان استادمو دیدم وگفته امروز سرم شلوغه ، دوشنبه کامل وقتم در اختیار تو هر وقت اومدی...اینقدر ماهه ،فکر کرد ناراحت شدم گفت : کامل میشینم کاراتو انجام میدم...
بعدش  یه قرار دیگه داشتم ولی دیدم خیلی مونده گفتم برم خونه که یهو تنی چند از دوستان گذشته وقدیمی ومدرسه رو دیدم و وایسادیم شوخی ومسخره بازی...وسطاش پسرای کلاسشونم رد میشدن سلام علیک وتحویل می گرفتن شدید....یکی از بچه ها سرماخورده بود ، امروز یه  چیزی رو اشتباه گفت .گفتم: چقدر بهت گفتم دستمال ، آستین ، مقنعه جلویی استفاده کن که اینا عفونت نکنه ببین زده به مخت...
بعدش یکی دیگه از اینترن ها با استاد سر یکی از کارامون قرار گذاشته بود از یکی دیگه از بیمارستان ها اومد ورفتیم پیش استاد. استاد تعارف کرد توی اتاقشون که بشینیم و اینا . اون بود و یکی دیگه از استادای روماتولوژی که من رو از قبل می شناخت و امتحانش رو 18 شده بودم وخیلی تحویلم می گرفت. اون دوتا داشتن درباره یه چیزی حرف میزدن که زنگ زدن به یه اقایی توی بانک که من می شناختم از طریق مامانم که کارای بانکیش رو می برد پیش اون..همین که دکتر فامیلشو گفت ،گفتم ااا اقای... .اینترنه پرسید می شناسید ؟؟ دکترن؟؟گفتم: نه فکارمند بانکه.آره به خاطر مامانم، گفت: ماشاا.. همه رو که می شناسید همه هم شما رو می شناسن....بالاخره بعدش نشستیم با اتساد حرف زدن که اون استاد جیگر من که تحویلم میگیره داشت میرفت خونه ، من پاشدم جلوش که خداحافظی کنم ، اینترن واون یکی استاد هم پاشدن ، به ترتیب با اونا دست داد و به من که رسید از دور دستشو با حالت دست دادن تکون داد ، کلی خندیدم....بعدشم درباره کار خودمون حرف زدیم  ومقاله واینا...دکتر گفت: بچه ها چیزی میخورید ؟؟چایی؟؟آبمیوه؟؟...تازه برای خودش گفه بود سوپ بیارن ،دوتا گفته بود بیارن که گیر داده بود ما یکیش رو برداریم.....

شاید خیلی اتفاق خاصی نیفتاد ولی من از برخورد هردوشن کلی انرژی گرفتم ،اخه اینقدر همیشه میگفتن این دکتره تو دیسیپلین و قیافه هست فکر نمیکردم اینقدر خوش برخورد باشه و تحویلم بگیره وکامل برام توضیح بده چه کاری انجام بدید و خیلی خوب تا الان پیش رفتید....
بعدش به اینترنه گفتم : از برخوردشون انرژی گرفتم. گفت: با منم که برخورد نداشتید که انرژی بگیرید؟؟!!!! من گفتم: شما که انرژیتون ادمو میبره فضا...خندید گفت: بله دیگه زشته من از قرص ایکس کمتر باشم......
شاید اولش مزخرف بود ولی درکل روز خوبی بود....
چندروز پیش رفته بودم پیش یکی دیگه از استادا که با اونم طرح دارم ،گفت دوستت خانم... رو کمک کن. بیفته تو آسفالت ،تو مسیر رو رفتی بلدی...گفتم بله چقدر دوندگی کردم. گفتم : اون هنز خیلی کار داره به تو برسه ، اون مثل تو self confident نداره..خندیدم گفتم :پررو هستم..اونم زد زیر خنده که اره همونه فقط این انگلیسیشه....در تو پتانسیلشو دیدم وکلی تحویلم گرفت....وسط راه که میرفتیم درمانگاه یه مریضه بود که طلبه بود ، دکتر گفت : افرین خوش اخلاق ،مودب باش...ابرو اخوندا رو نبر ویه آیه یه متری بست به نافش که پسره دهنش بسته موند.، این دکتر باباش اخوند بوده هم خودش هم باباش که من می شناسم اینقدر خوش اخلاق وخوبن...واقعا ادمیه که برای بقیه ارزش قائله و انصاف داره....