X
تبلیغات
رایتل
شنبه 6 خرداد 1391

زحمت اصلی رو بابای بچه میکشه....

این سری چقدر عروسی رفتم، موتور دوستام روشن شده پشت سرهم عروس میشن!!!
1.    توی عید رفته بودیم عروسی یکی از دوستای دوران دبیرستانم که الانم هم رشته ایم ، این یکی دوهفته پیش با بچه ها هماهنگ کردیم که بریم خونش. یک دیوانه بازی اونجا درآوردیم، خیلی خوش گذشت به یاد دوران خوش دبیرستان. یکی از بچه ها که قرار بود بیاد ، زنگ شده بود به مهدیه که باما زودتر رسیده بود خونه دوستم،میخواست بپرسه که میاد یانه. مهدیه هم سرکارش گذاشت من که گفتم نمی تونم و اینا، خودت برو...یهو وقتی رسیدشت در مهدیه رفت درو باز کرد ..یعنی تا اخر به هر بهونه ای این دوستمو سرکار میذاشتیم واسکلش میکردیم....


2.    همه گرممون بود ، گفتیم پنکه نداری؟ گفت نه. بچه ها گفتن زنگ بزن خونه مادروشهرش بگو جهیزیه اش پنکه نداره این عروس..یکی دیگه داشت میگفت همه رنده یادشون میره ، من مامانم از اول یه رنده، 2 رنده، 3رنده، رنده عقب، رنده اتوماتیک...همه رو خریده...


ادامه مطالب......


3.    برای یکی از کارای تحقیقاتیمون باید دارو تولید می کردیم وکلی درگیرش بودیم وزاجرات کشیدیم تااخر یک اتفاق خیلی خوب افتاد، یعنی شانسمون گرفت...نزدیک 10 روز معطل یکی از استادایی بودم که شرکت داروسازی داره بعد 10 روز که از مرخصی وماموریت برگشت، روزی که رفتم گفت این مسیریه که باید طی بشه که 3،4 ماه طول میکشه ولی شانستون گرفته ویه مسیر میان بُر همست که اگه  بتونید تاآخر هفته این کاری که میگم اماده کنید وبفرستید درست میشه..من واون همکارمونم سریع کارا رو با سرعت برق انجام دادیم. یه روز که همکارم قرار بود خبر بده که درچه حالی هست وچیکار کنیم، کلی هماهنگ کرده بودیم که تا 12 که هردو درمانگاهیم ، حدود 12 اون که یه کم مطالبو درست کرده بهم زنگ بزنه ومنو در جریان بذاره، منم از اینایی هستم که سرساعتی که میگم باید کارو انجام بدم وبقیه هم درموردم باید منظم باشن وگرنه اعصابم خط خطی میشه وحرص میخورم، مثلا با بچه ها که قرار میذاریم ساعت مثلا 10 توی دفتر یا توی درمانگاه باید نهایتا تا 10 وربع بیان، میدونم هم که خیلی بده( سرهمین چیزا هم کلی حرص خوردم وهم شاخ به شاخ شدم) بالاخره بابام دم بیمارستان اومد دنبالمو ، منم اعصابم از اون خورد بود هی بیخود به بابام گیردادم بالاخره رسیدم خونه ساعت 1و نیم بود تقریبا. اعصاب خط خطی ، داش علی هم که بهش گفتم از دست دکتره . گفت چرا الکی اعصابتو خورد میکنی؟؟!! پسرا همینن، اگه  توی کاری ، توی زندگی بفهمین طرف مقابلشون دلش برای کار می سوزه وکارو انجام میده حتما که تموم بشه اوناهم عادت میکنن ویه جورایی سواستفاده میکنن وکمتر کاری انجام میدن، مخصوصا اگه طرفشون دختر باشه چون میدونن دخترا مقرراتی ومنظمن وروی کارا حساسن ومخصوصا تو..(واقعا این مشخصه مردان توی کتاب روانشناسی هم هست) دیگه ساعت 1و نیم زنگ زدم ، بعد سلام گفتم : الان ساعت 12 هست دیگه؟؟!! من باید خبر بدم دیگه؟؟!؟!! کار شخصی منه؟؟!!! اونم  باصدای گرفته گفت: سرماخوردم ، حالم بدبوده که از ساعت 10 اومدم خونه خوابیدم، از دیروز حالم بده( دیروزشم از صبح صداش یه جری کم جون بود که عصرم که توی بیمارستان دیدمش حال وحوصله نداشت ولی گفتم یا خسته است یا عصبانی...احتمال بیماری اونم سرماخوردگی توی این فصل نمیدادم..) بالاخره قرار شد تا شب خبر بده. شب ساعت 11 زنگ زده وکلی سرفه ، منم گفتم بهترید؟؟ همینو گفتم یک صدایی داد( داشت حالت و پوزیشن خوابیدشو عوض می کرد  صداش عوض شد..) منم گفتم: حالا حالتونو می پرسم ناز نکنید دیگه...یهو شروع کرد به سرفه، گفتم :اوه اوه اوضاع خیلی خرابه، رفتنی هستید دیگه..گفت اره. گفتم فقط قبلش تکلیف منو روشن کنید و ازث واینا رو از الان تقسیم کنید. گفت: هرچی مقاله دارم بردار بزن بنام خودت.....
من یه خصوصیت دارم که رُک هستم، از دست کسی ناراحت بشم میگم چون میگم اولا اون فرد شاید نمی دونسته من با این برخورد ناراحت میشم ثانیا اگه نگم وتو دلم باشه هی یه آنالیزای خود ساخته روش سوار میشه وبه کینه تبدیل میشه وتازه رفتارم هم با اون ادم بدون اینکه خودش بفهمه عوض میشه..اون روزم اس ام اس زدم گفتم که چرا خبر نداده ومن منتظر بودم وباهمه پاچه شدم، اونم به شوخی میگفت توچه جور دکتری هستی که نفهمیدی من مریضم...من از صبح فهمیده بودم..


4.    داش علی مریض شده بود وخوابیده بود، غذای بد بد!! خورده بود ودل وروده کامل گره خورده بود بهم!!! خوابیده بود روی تخت و مسخره بازی در میاورد که مامان داری بی پسر میشی..دیگه من امیدی بهم نیست...اخرکار گفت: مامان بگم برای تقسیم ارث واینا من فقط همین یه زن واین 3 تا بچه رو دارم( داش علی مجرده) ،اگه کسی دیگه اومد گفت من زنشم واینا الکی میگه ، باور نکنیدااا....
اما زحمت
5.    نشسته بودیم توی راهرو بیمارستان ، ساعت مرخص کردن بود ، اتفاقی توی مسیر بخش زنان بودیم.همه هی با گل وساک بچه میومدن یا یکی با بچه فسقلی رد میشد... یکی از اینا که رد شد گفتم: بله دیگه حاج خانوم زحمت کشیدن ومارو شرمنده کردن، دست شما درد نکنه....این شد تیکه کلام ماها برای هرکی رد شد...یه اقای جوون با ساک ووسایل بچه اومد ، نسرین گفت: ایشونم زحمت کشیدن؟؟؟ تشکر کنیم؟؟؟ گفتم ایشون که دیـــگه بله...زحمت اصلی واولیه رو ایشون کشیدن....


6.    امتحان رادویولوژی داشتم، امتحان قلبم داشتم. هیچی رادیو نخوندم وکلی با استرس رفتم سر امتحان، تمام انگشتام یخ کرده بود تازه قبلشم دکتر اومد دعوا که اتقا رو بهم ریختید ازهمتون نمره کم میکنم واینا گفتیم الانه که 4 تا عکس از کره مریخ بیاره باید تشخیص مریخی بذاریم روش..همه ترسیدیم...بالاخره با اون استرس وترس وافر رفتم تو جواب دادم..بعد امتحان خانم دکتر(یکی از استادا)برگشته به من میگه: من خیلی از آرامشت خوشم اومد، خیلی بااعتماد بنفس وآروم جواب دادی..به درد امتحان بورد میخوردی....همین جور موندم...


7.    یکی از بچه های ورودی پایین هست واقعا اعصاب خورد کنه، فقط خودش تو دنیا مهمه یعنی سرکلاسا فک میکنه کلاس شخصی اونه وهرسوالی به ذهنش میاد میپرسه بعدشم نمیشه بهش اعتراض کنی...اولش که پشت در نشسته بود بلند بلند حرف میزد که هی بهش تذکر دادم بچه ها دارن امتحان میدن ، بعدشم که رفته تو شروع کرده خل بازی ، یه جوری جواب میداد...یکی از عکسا شاخص ترین چیزش نوموپریتوئن بود بعدش با یه حالتی برگشته میگه: اقای دکتر نوموپریتوئن تابلو ترو تیپیک تر از اینم داریم  بذارید. همه موندیم ..منم سریع گفتم: من از طرف جمع از شما عذرخواهی میکنم که این عکسو گذاشتن....دیگه دکتر زد زیر خنده ...


8.    امتحان قلب دادیم ، سخت بود بی معرفت نامرد ولی احتما 16، 17 بشم.....رفتم میگم اقای دکتر اموزش گفته اگه شما بخوهاید میتونید امتحان قلب نگیرید و همین جوری نمره بذارید ، دست خودتونه..یهو این دختر سال پایین که مورد قبلی گفتم پرید وسط که نه دکتر امتحان میگیرن مزاحم نشید..منم مهلت ندادم گفتم: شما؟؟؟؟!!!!  بچه ها گفتن یخیل خوب جوابشو دادی خودش فهمید...