X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

بخش قلب


بخش قلب
این پست خیلی طولانیه آخه تمام اتفاقات 1 ماه بخش قلب رو میخوام بنویسم. بخش 14 اردیبهشت تموم شد وای 14 اردیبهشت پنج شنبه بود ودکتر گفت نمیخواد صبح بیاید بخش ،ساعت 10 کلاس ECG یا همون نوار قلب داشتیم ،بعدش رفتیم درمونگاه بعدشم کلاس رادیولوژی ، بعدشم رفتم یه بیمارستان دیگه ،ساعت 4وربع رسیدم خونه و 5 هم کلاس زبان داشتم، سریع ناهارخوردم ورفتم کلاس ولی تا ساعت 1 نصف شب هم هنوز احساس خستگی وخواب نمیکردم ودنبال کارام بودم.. عنوانا رو می نویسم اونایی که باحاله رو علامت  میزنم.

1- صبحانه کامل و خوش گذرونی
2- غرق شدن در اقیانوس (باحال)
3- چایی نبات خوردن
4- پرستار بخش رو پیچوندن 
5- مجید هدف (target)
6- تشخیص عکس لگن و شکمو  (خیلی باحال)
7- جای غصبی
7-احترام ویژه وسوغاتی
8- مقاله برای ترکیه
9- مرد روزهای سخت( خیلی باحال)
10- چُغُلی( خیلی باحال)
11- فشار اشتباه
12- دکتر "م"
13- همی شلوارک
14- ساعت 12ونیم تازه صفحم اومد بالا(باحال)
15- ارتباطای مشکوک
16- دیابت ودولاب( خیلی باحال)
17- SSS (saghe siah syndrome) (خیلی باحال)
18- انجمن موفرفری ها
19- انگشت الهی
20- حاضرجوابی و روابط عمومی


واما تفسیر اتفاقات

ادامه مطالب

1.  یکی از استادای قلبمون(استاد اصلی) خیلی ادم باحال و خوشیه. من که چندروز اول بخاطر مکه نبودم ،هفته بعدشم برای همایش باید میرفتم تبریز که نرفتم ولی استاد فهمید. دیگه بهم میگفت حاجی سفری ،میگفت همش در سفر هستی. باپسرا خیلی رفیقه وبه اسم کوچیک اکثرا صداشون میکنه، معمولا جمعه ها با بچه ها میرن به دشت ودمن یا بقول خودش  village، پسرا هم هرهفته میرن ،گاهی دخترا هم میرن البته ماکه نرفتیم ،فکر کنم از قیافه هامون فهمید قرار نیست بامابهش خوش بگذره. صبحونه هم به راهه. باید بعضی روزها بچه ها صبحونه بیارن وباهم تو اتاق می شینیم میخوریم. خیلی حال میده ،هرکی میاد میگه چه ادم باحالیه وچقدر باهاش راحتید.ما دوبار صبحونه خوردیم ، یکی روز آخر بود که دیگه میخواستیم خاطره خوش داشته باشه ونمره و اینا..البته چون روز قبلش روز استاد بود هم یه دسته گل به عنوان استاد وروز آخر خریدیم وبهش دادیم ،کلی حال کرد....(بقول یکی از اینترن ها :نمره چکارا که نمی کنه..)

2. دختر دکتر تقریبا همسن ماست وازدواج کرده، وقتی باغ واینا با بچه ها میرن معمولا خانوادش مخصوصا دامادش میره، بچه ها دادمادشو کامل می شناختن. داشت تعریف میکرد که دامادش جز دوستان وآشنایان دورخانوادگیش بوده ووقتی 7 سالش بوده وباهم رفته بودن شمال، یهو توی دریا یه موج می زنه بهش و داشته غرق میشده که دکتر سریع چنگ میندازه به لباسشو می گیرتش. وقتی اومده بوده خواستگاری دخترش ،بابای پسره میگه: دکتر تو از دریا نجاتش دادی ،حالا می خوای تو اقیانوس غرقش کنی..؟؟!!!

3.  یه پسر کرمانی بود مال یه گروه دیگه بود، صندلی به تعداد نبود واین سرکلاس وایساد، دکترم میگفت حالا که وایسادی چایی رو برو بزن. ماهم سربه سرش میذاشتیم که از قصد نمی شینه که چایی بخوره ،کرمونیم هست و....منم میگفتم چایی با نبات میخواد. یعنی هرتعداد چایی تعارف این بشر میکردی میخورد، میگفت سرد شده بود ، بعدی رو چون داغه میخورم...

4. یکی از مطالبو داشت درس میداد ،گفت من انکال بودم ، بهم زنگ زدن گفتن یه بیمار با این علایم ، صبح اینو بهش دادیم ، حالا اینجوری شده ...چیکارش باید بکنیم؟؟؟ شما چی جواب میدید؟؟ یکی از پسرا گوشیش دستش بود گفت میگیم: صدا نمیاد..الو..الو...وبعدشم گوشی رو میذاریم.....ماکلی خندیدیم ،دکتر گفت معلومه از اینایی هستی که می پیچونیاااا...(این پسره از اینایی هست که به نظر خیلی ارومه وحرف نمیزنه ولی سرجاش اروم تیکه می اندازه. خیلی اروم بدون اینکه جلب توجه کنه حرفشو میزنه....)

5. یه پسری بود اسمش مجید بود ،دکترم باهاش خیلی رفیق بود...سوالای دکترو که جواب میداد دکتر میگفت زدی به هدف ...بهت باید بگن مجید هدف(مجید target) ......سر این بحث شد که خدا یه چیزی رو که از کسی میگیره یه چیز دیگه بهش میده یا برعکس، یهو این پسره که اروم تیکه می انداخت گفت مثلا بابای مجید خیلی پولداره ولی درعوض مجید رو هم داره...

6. تاریخ 4 اردیبهشت ما صبحونه بردیم، دکتر سر صبحونه از دانشجویان وخاطرات قبلیش گفت، خیلی حافظش توپه...از یه پسر شیرازی تعریف کرد به نام آرش که خیلی خیلی چاق بوده وقیافه وحشتناکی داشته ، به حدی که اینترن دختر میگفت من دفعه اول که دیدمش تا یه ربع تپش قلب شدید داشتم و می لرزیدم.دکترم میگفت توبخش بهش میگفتن همون که مثل راننده های کامیونه. دکتر تعریف میکرد که هر روز که من می دیدمش توی راه بوفه بوده، یا داشته میرفته یا داشته بر می گشته. یه بار تولد بچه ها بوده توی پاویون تولد گرفتن وپسره سه تا کیک گرفته بوده . تعداد بچه ها هم کم بوده، دکتر میگه ماکه اینقد نمیخوریم بذار دوتاشو فردا می بریم بخش برای پرستارا وبقیه ، اونم با لهجه شیرازی میگه: چی میگید دکتر، میخوریم وتا تهشو میخوره....یه بار داشته یه دلسترو یه نفس می خورده،همین که تموم شده وانداخته ،یکی از بچه ها که اونم دستش یه دلستر بوده بهش سلام میکنه، این آرشم با یه دست باهاش دست میده وبا اون یکی دستش دلسترشو میگیره و سه سوته میره بالا....خیلی هم نامرتب بوده ، دکتر میگفت با یه پسر شیرازی دیگه هم خونه بوده که اون یکی اینقدر ترتمیزو سوسول بوده که آب عادیش آب معدنی بوده ، میگفت موندم چه جوری باهم کنار میومدن...یه بار توی اتاق جراحی ارتوپدی با یکی از استادایی بوده که خیلی سختگیر و باکلاس و با دیسیپلین هست، دستشو میشوره با دکتر و استریل و دستکشم می پوشه و منتظر بودن که.... یهو با دستکش دستشو میکنه توی دماغش .....دکتر میگفت یه بار بچه ها میگفتن تو بخش ارتوپدی ، استاد عکس رادیولوژی جمجمه رو نشونش میده ومیگه این چیه وتشخیص بده. میگه: عکس لگن. دکتر میگه برو بالاتر ، میگه chest( قفسه سینه)؟؟ دکتر: بالاتر. اونم میگه جمجمه. یه بارم یکی از استادا داشته ازش یه چیزی می پرسیده ،جوابش میشده 1 درصد.همه بچه ها برای تقلب انگشتاشونو به نشونه 1 آورده بودن بالا وبهش نشون میدن ، بر میگرده میگه انگشت. ما فکر کردیم الکی به شوخی اینکارا رو میکرده ، دکتر گفت :نه کلا مدلش بوده....

7.   رفته بودم یه بیمارستان دیگه برای کارای خودم. یکی از پسرای اینترن ( دکتر الف) گفته بود هروقت میاین اون ورا خبر بدید ، بعد مکه زیارت قبول به حاج خانم نگفتیم. وقتی رفتم خبر دادم و رفتم توی سایت، اومده وسلام وزیارت قبول گفت و یه کم غیبت یکی از بچه ها کردیم که کلا قلمبه اعتماد به نفسه و به قول دکتر الف کنتور که نمی اندازه همین جوری کلاس میذاره.بعدش رفت کامپیوتر بغلی نشست دنبال کارای خودش. من کلا برای دیدن یکی دیگه از بچه ها رفته بودم که الان داریم باهم کار میکنیم (دکتر ح)، قرار بود برای شروع کارو اینا هماهنگ کنیم . بالاخره اومد کامپیوتر بغلی نشست وسلام کردیم واینا(دقیقا کامپیوتری که دوستش نشسته بود ورفت)...همون موقع دکتر الف اومد وبعد سلام واینا ، گفت پاشو ، من نشسته بودم ، جای غصبیه، کلی سرچ کردم پاشو....من گوشه نشسته بودم که راحت تر به کارام برسم. اینا شروع کردن باهم شوخی کردن، اتفاقی کامپیوترای اون طرفم دوستاشون بودن ، فکر کنید پشت سرمن اینا شوخی میکردن ،مثلا گیر داده بودن به ادکلن یکی از اینا ،خداییش راست میگفت بوی گلاب میداد..اینم برگشت گفت چی زدی؟؟؟ خالی کردی رو خودت...اوف....برو اون ور....از اولی که من از مکه اومدم این اقای دکتر ح گیر داده سوغاتی من کو؟؟؟ بیار...منم به شوخی برگزار کردمو اونم شوخی میکرد .بالاخره باز حرفش شد ، روز دومی که از مکه اومدم بخاطر پوستر همایش مجبور شدم برم دفتر کمیته تحقیقات وایشونم اونجا بودن ، رفتم تو اتاق یه سلام وخشک وخالی کرد ، نه رسیدن بخیری نه هیچی...منم اون روزگفتم ، وقتی پاشدم اومدم شما یه زیارت قبول به من نمیگید بعد سوغاتیم میخواهید؟؟!!! اون تعارفا واحتراما که برای بعضیا میذارید وجلوی پاشون بلند میشیدو اینا رو نمی خوام وهیچی ، یه کلمه خشک وخالی نگفتید. (اخه یه بار داشتیم کارامونو هماهنگ میکردیم یهو یکی از دخترا که سنش از ماکمتره وتنها چیزی که هست اینه که باباش استادمونه اومد تو اتاق ، این همچین وسط کار جلو پاش بلند شد وخانم دکتر خانم دکترش کرد کف کردم...حالا من دختره رو از قبل می شناختم.  

8.  یه مقاله بود برای ترکیه فرستاده بودیم . نامردا رد کردن ، به این اقای دکتر گفتم ترکیه جفت پا اومد تو صورتم.گفت: بی معرفتا..ولشون کن، ارزش نداشتن مقاله به این توپی وسطح بالایی رو رد کردن. حالا میریم یه مجله توپ چاپ میکنیم و براشون می فرستیم حالشون گرفته شه..گفتم حتما پایینشم از این شکلکای زبون میذاریم ومیگیم یوهاهاهاها...


9.  در ادامه بحث من داشتم برای دکتر الف تعریف میکردم که: روز دفاع پروپوزال من خیلی خسته بودم آخه روز قبلش تا 2 و3 بیمارستان بودم بعدشم ساعت 6 تا8 امتحان فاینال زبان داشتم بعدشم تا ساعت 1 نصف شب داشتم پاورپوینت رو اصلاح میکردمو کارای دفاع رو اماده میکردم. صبحم 7 تو بیمارستان بودم تا ساعت 1 وبلافاصله رفتم اون یکی بیمارستان برای دفاع، کلی حرص خوردمو اینا بعد رفتیم تو اتاق سمینار یهو دیدم اقای دکتر "ح" نیستن، رفتم بیرون دنبالشون که دیدم حضرت آقا تشریف بردن به شکم برسن ورفته بود کیک واینا خریده بودو داشت میخورد..من داشتم از خستگی وگشنگی پس میفتادم( خداییش حرصم گرفت ) ..بعد دکتر الف با خنده گفت: گفتن "ح" مرد روزهای سخته ولی نه دیگه اینقدر سخت...توقع بابت شکم واینا نداشته باشید...

10. وسط کار وقتی دکتر الف حواسش نبود دکتر "ح" اومد گفت: حالا چغلی منو میکنی اره؟؟؟!!!!....بعدشم من رفتم نشستم درس خوندن تا کاراشون تموم بشه چون تو دفتر کمیته کار داشتم، اومد تو سالن مطالعه که برم. تو دفتر بودیم و وایساده بودیم ودر باز باز بود داشتیم برگه ها ومقاله ها رو نگاه می کردیم که یهو دکتر الف که داشت می رفت خونه  گفت اینقدر خانم دکترو حرص نده...دکتر "ح" هم بعدش دفترچه همایش که دستش بودو برد بالا وباخنده گفت : بزنم؟؟؟!!! چغلی منو میکنی؟؟؟!!! نمی دونستم ناراحت میشه، از بس سوسول هستن..والا...اینقدر باهم رفیقن دیگه این حرفا ندارن.


11. یه مریض اومد تو درمونگاه گیر دادن من فشارشو بگیرم منم حوصله نداشتم وحدسی گفتم 14 . اقاهه گفت من همیشه فشارم پایین بوده، یه 5 دقیقه گذشت اینترن رفت فشار گرفت 12 بود...کلی ضایع شدم..البته خداییش من الکی 14 رو پروندم..

12. داشتم تو درمونگاه فشار میگرفتم یکی از بچه های سال بالایی که فارغ التحصیل شده اومد تو درمونگاه یهو که دکترو ببینه. تا منو دید اول تعجب کرد وبعد سلام گفتم شما اینجا؟؟!!!(اخه الان تو طرحشه) گفت: اومدم سوغاتی بگیرم...

13. یه اقاهه اومد اکو بگیره، یه پاچه شلوارش تا زانو رفته بود بالا ..یهو نسرین گفت این همی شلوارکه...یهو بچه هازدن زیر خنده..


14. صبح که رفتیم بخش دکتر یه کم حال وحوصله نداشت. اتفاقی یکی از بچه ها شرح حالو ناقص گرفته بود وداروهای مریض رو نمی دونست،دکترم قاط زد که بلد نیستید یه شرح حال بگیریدو اینا..ماهم هیچی نگفتیم وساکت بودیم.یهو بعدشم یه مریض که اکو داشت صداش کردن ولی نخوابید ماهم همه داشتیم جزوه می نوشتیم حواسمون نبود، یهو دکتر اومد چرا مریض نخوابیده؟؟ ببینید به مریض نمی گید وقتمون گرفته میشه...(الکی دعوا کرد...) بعدش رفتیم سر مریضا ودرمانگاه واینا..بعدش کلاس داشتیم ساعت 12 ونیم بود که من یه شوخی کردمو یه تیکه انداختم..دکتر گفت صبح تاحالا تازه راه افتادی ؟؟!!! ساکت بودی...گفتم تازه ساعت 12 ونیم صفحم داره میاد بالا..صبح که یه ویروس گنده انداختید تو سیستم کلا سیستم بهم ریخت..(منظورم دعواش بود اخه همه بهم ریختیم...) کلی خندید...

15. یکی از دخترای ورودی پایین که بخش رادیولوژی بود، اومد تو اتاق اکو وبا دختر اینترن کار داشت. اینترن هم بلافاصله رفت اروم به یکی از پسرا یه چیزی گفت ورفت بیرون.پسره دیگه سرجاش بند نمیشد وبه یه بهونه ای میخواست بره بیرون. هی نگاه کرد وبالاخره پاشد رفت بیرون...همه ما تابلو فهمیدیم چه خبره...بعدش یادمون اومد یه روز بچه ها میگفتن فلانی برای اینکه بتونه امتحان رزیدنتی بده و از سهمیه تاهل استفاده کنه توی محضر خونه آشنا داشته ورفته فرمالیته یکی رو صیغه کرده. این پسره هم برگشت گفت پیشنهاد خوبیه هااا...یهو خانم دکتر گفت : اگه به گوش بخش رادیولوژی برسه ،پوستتو کنده.... (ماتازه به ارتباطات مشکوک پی بردیم..)

16. در گذشته ها به دیابت میگفتن دولاب دلیلشم این بوده که پرادراری داشتن واینا.... پارسال یکی از پسرا طرحش میفته دولاب قشم. دکتر که میفهمه قضیه رو براش تعریف میکنه وکلی سربه سر این پسره میذارن ، یه مدت بعدش دکتر بهش زنگ زده بوده که کجایی؟؟گفته الان وسط دولابم....

17. SSS برای قلب میشه sick sinus syndrome ، دکتر وسط درس دادنش گفت: یا به قول یکی از بچه های سَق سیاه سندرم( saghe siah syndrome) . میگفت چندسال پیش یه پسری توی بخش بوده که دوستاش بهش میگفتن سق سیاه. توی بخش چشم بودن که یهو یکی از دستگاهها ازش دود بلند میشه ومی سوزه. هفته اولی هم که اومده بوده بخش قلب یهو دستگاه اکو میسوزه..تازه اخرای بخش یه بار بخاطر بی احتیاطی یه مریض که داشته پشت بخش سیگار میکشیده و ته سیگارشو می اندازه روی برگه های نسخه یه آتش سوزی پشت بخش میشه...دکتر میگفت یکی از دوستاش خیلی باهاش شوخی میکرده ومیگفته: هر شب باباش میرفته یه ساعت خاصی از سوپری محلشون شیر میگرفته وهیچ وقت این برنامه عوض نمیشده که یه بار این سق سیاه میاد خونشون ووقتی باباش شیر گرفته بوده میگه: این وقت شب ،شیر؟؟؟ دیگه تموم...دیگه نتونستن شیر بگیرن چون سوپری محل یخچالش سوخته بوده تازه خدارحم کرده بوده بنده خدا سوپری خودش چیزی نشده بوده...

18. یکی از پسرای چندسال پیش بوده که موهاش فر بوده کلاس میذاشته که عضو انجمن موفرفری ها هست...یکی از پسرا که موهاش موج داره گفت منم برم عضو بشم..گفتم نه اون برای موهای سیم تلفنیه...اینو که گفتم دکتر دیگه نمی تونست جلو خندشو بگیره....

19. یکی از بچه ه هست بهش میگن انگشت الهی...مثل اینکه عاشق توش رکتال بوده وخیلی هم خوب انجام میداده...

20. روز اخر بخش داشتیم از دکتر خداحافظی میکردیم. دکتر به یکی از دکترا دیگه گفت : اینا خیلی بچه های خوبی بودن وفعال بودن ، سوالاشونو اسون تر در بیاریم. فقط یه مشکل داشتن که شرح حال خوب نگرفتن...منم گفتم: به جاش تا دلتون بخواد خلاصه پرونده نوشتیم...دکترم برگشت گفت: این دخترا خیلی زرنگه یک زبونیم داره که......ببین میتونی روابط عمومی جایی دستشو بند کنی خیلی حاضرجوابه...